دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2624
پری می·فشان ای تعلق بهانه
پری می·فشان ای تعلق بهانه
به دل چون نفس بستهای آشیانه
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآشیانه ← لانه؛ جای دلتعلق بهانه ← دلبستگی بهانه استپری می·فشان ← پریفشان؛ زیبایی بپاش
درین عرصه زنهار مفراز گردن
که تیر بلا را نگردی نشانه
گر از ساز بسمل اثر برده باشی
تپش نیست در نبض دل بیترانه
بسمل ← ذبحشده؛ قربانیبیترانه ← بینغمه؛ خاموشساز بسمل ← نغمهٔ ذبح؛ آواز قربانینبض دل ← تپش دل
دل ما و داغی ز سودای عشقت
سر و سجدهواری از آن آستانه
آستانه ← آستان؛ درگاهسجدهواری ← همچون سجدهکنندهسودای عشقت ← سودا و شور عشقت
درین دشت جولان بی مقصد ما
بجز شوق منزل ندارد بهانه
ازین بحر وارستن امکان ندارد
مجوبید بیخاک گشتن کرانه
مپرسید از انجام و آغاز زلفش
درازست سر رشتهٔ این فسانه
بهارست ای میکشان نشئه تازی
جنون دارد از بوی گل تازبانه
تازبانه ← شلاق؛ تازیانهمیکشان ← میگساراننشئه تازی ← نشئهٔ تازنده؛ سکر تند
سرشک نیازم نم عجز سازم
چه سان گردم از خاک کویت روانه
خاک کویت ← خاک کوی تونم عجز ← نم درماندگی
دل خسته آنگاه سودای زلفت
بنالم به ناسوری زخم شانه
زخم شانه ← زخم شانهٔ موسودای زلفت ← شور گیسوی توناسوری ← زخم کهنه و چرکین
به نومیدیام خاک شد عرض جوهر
چو شمشیر در قبضهٔ موریانه
عرض جوهر ← نمود گوهر؛ جلوهٔ ذاتقبضهٔ موریانه ← دستهٔ موریانهخوردهنومیدیام ← ناامیدی من
صداییست پیچیده بر ساز هستی
چه دارد به جز ناله زنجیر خانه
زنجیر خانه ← خانهٔ زنجیر؛ زندانساز هستی ← سازِ وجودناله زنجیر ← نالهٔ زنجیر
فسردیم و از خویش رفتیم بیدل
چو رنگ آتش ما ندارد ترانه
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- عرض
- ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
- شوق
- اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل بهسوی معشوق و وصال.
- جوهر
- ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته میشود.
غزلهای مرتبط