دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 54
نقاب عارض گلجوش کردهای ما را
نقاب عارض گلجوش کردهای ما را
تو جلوه داری و روپوش کردهای ما را
ز خود تهیشدگان گر نه از تو لبریزند
دگر برای چه آغوش کردهای ما را
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآغوش کردهای ← در آغوش گرفتهایتهیشدگان ← خالیشدگان از خودلبریزند ← سرشارند
خراب میکدهٔ عالم خیال توایم
چه مشربی! که قدح نوش کردهای ما را
نمودِ ذره طلسمِ حضور خورشید است
که گفته است فراموش کردهای ما را؟
حضور خورشید ← حضور خورشیدطلسمِ حضور ← طلسم حضور یافتننمودِ ذره ← ظهور ذره
ز طبع قطره نَمی جز محیط نتوان یافت
تو میتراوی اگر جوش کردهای ما را
جوش کردهای ← به جوش آوردهایطبع قطره ← سرشت قطرهمحیط ← اقیانوسمیتراوی ← میتراوی و جاری میشوی
به رنگ آتش یاقوت، ما و خاموشی
که حکمِ "خون شو و مخروش" کردهای ما را
آتش یاقوت ← سرخی آتشگون یاقوتخاموشی ← سکوت و خاموشیمخروش ← فریاد مزن
اگر به ناله نیرزیم، رخصتِ آهی
نهایم شعله که خاموش کردهای ما را
رخصتِ آهی ← اجازه یک آهشعله ← زبانه آتشنیرزیم ← ارزش نداشته باشیم
چه بارِ کلفتی ای زندگی که همچو حباب
تمام آبلهبردوش کردهای ما را
آبلهبردوش ← آبله بر دوشبارِ کلفتی ← بار رنج و سنگینیحباب ← حباب آب
چو چشم چشمهٔ خورشید حیرتی داریم
تو ای مژه ز چه خس پوش کردهای ما را
نوای پردهٔ خاکیم یک قلم بیدل!
کجاست عبرت اگر گوش کردهای ما را؟
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- شعله
- زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
- حباب
- پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهیبودن.
- پرده
- حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
- عبرت
- پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
- زندگی
- حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
- طبع
- سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
- جوش
- غلیان و فوران؛ نمادِ شورِ درونی و بیقراریِ عشق.
- آغوش
- کنار و بغل؛ نمادِ وصال و پذیرشِ مهرآمیز.
- خورشید
- آفتاب؛ نماد جلوه حقیقت که گرد و ذره در پرتو آن محو است.
غزلهای مرتبط