چنین که عمر تأملگر شتاب گذشت
چنین که عمر تأملگر شتاب گذشت
هوای آبلهای از سر حباب گذشت
به چشمبند جهان این چه سحرپردازیست؟
که بیحجابی آن جلوه از نقاب گذشت
به هر طرف نگرم دود دل پرافشان است
کدام سوخته زین وادی خراب گذشت؟
جنونپرستی اغراض، ننگ طبع مباد
حیا نماند، چو انصاف از حساب گذشت
کسی به چارهٔ تسکین ما چه پردازد؟
که تا به داغ رسیدیم، ماهتاب گذشت
ز مصرع نفس واپسین عیان گردید
که ما ز هر چه گذشتیم انتخاب گذشت
سیاهکار فضولی، مخواه موی سفید
کفن چو پرده درَد، باید از خضاب گذشت
صفا کدورت زنگار چشم نزداید
ز سایه کس نتواند در آفتاب گذشت
ز خود تهی شو و از ورطهٔ خیال برآی
به آن کنار همین کشتی از سراب گذشت
به عیش غفلت عمری که نیست، کس نرسد
فغان که فرصت تعبیر هم به خواب گذشت
ز سوز سینهام آگه که کرد محفل را؟
که اشک دود شد و از سر کباب گذشت
ندانم از چه غرض بال فرصت افشاندم
شرربیانیام از حاصل جواب گذشت
به وادیای که نفس بود رهبر، بیدل
همین تأمل رفتن گرانرکاب گذشت
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
- حباب
- پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهیبودن.
- پرده
- حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.