› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 649

تو محو خواب و در سیرکن‌فکان بازست

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه انبازستردیف بازستدشواری میانه

تو محو خواب و در سیرکن‌فکان بازست

مبند چشم که آغوش امتحان بازست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآغوش امتحان ← دامانِ آزمونسیرکن‌فکان ← عالمِ دگرگونی و فنامحو خواب ← غرق و بی‌خبر از خواب

درین طربکده حیف است ساز افسردن

گره مشو که زمین تا به آسمان بازست

ساز افسردن ← خاموش و پژمردنِ سازطربکده ← خانه و بزمِ شادیگره مشو ← گرفته و افسرده مشو

کجا دمید سحر کز چمن جنون نشکفت

تبسمی که گریبان عاشقان بازست

به معبدی که خموشان هلاک نام تواند

چو سبحه بر دریک حرف صد دهان بازست

خموشان ← اهلِ خاموشیدریک حرف ← بر یک سخنسبحه ← تسبیحمعبدی ← پرستشگاههلاک نام ← نابودیِ نام و شهرت

به هر طرف‌گذری سیر نرگسستان کن

به قدر نقش قدم چشم دوستان بازست

طرف‌گذری ← گذر به هر سونرگسستان ← باغِ نرگس؛ استعارهٔ چشمنقش قدم ← جای پا

به پیش خلق ز انداز عالم معقول

زبان ببند که افسار این خران بازست

افسار ← بند و مهارانداز ← حد و اندازهخران ← نادانان؛ مردمِ خوارعالم معقول ← جهانِ عقلی و معانی

درین هوسکده غافل ز فیض یأس مباش

دری که بر رخ ما بسته شد همان بازست

ز جا نرفته جنون هزار قافله‌ایم

جرس بنال که بر ما ره فغان بازست

به جاده‌های نفس فرصت اقامت عمر

همان تأمل شاگرد ریسمان بازست

به کنه سود و زیان‌کیست وارسد بیدل

متاع‌ها همه سربسته و دکان بازست

سربسته ← مهروموم و پنهانمتاع‌ها ← کالاهاوارسد ← پی ببرد و برسدکنه ← عمق و حقیقت
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
عمر
زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده می‌شود.
محو
زدوده و ناپدیدشدن؛ کنایه از فنا و استغراق در حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗