› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2618

به رشته‌ات اثر وهم مدعاست گره

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه استگرهدشواری دشوارتر

به رشته‌ات اثر وهم مدعاست گره

تو گر ز بند هوس وا شوی کجاست گره

طلسم وحشتی ای بیخبر چه خود رایی‌ست

که شبنم تو به بال و پر هواست گره

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخود رایی‌ست ← خودرأیی استشبنم ← شبنم؛ قطرهٔ سحرگاهیطلسم وحشتی ← طلسمِ ترس و وحشتگره ← گره؛ بستگی و بند

ز آرمیدگی دل فریب امن مخور

به هر شراری ازین سنگ شعله‌هاست گره

آرمیدگی ← آرامش و سکونشراری ← جرقه‌ایفریب امن ← فریبِ ایمنیِ دروغینگره ← گرهٔ آتشِ نهفته

ره تردد اقبال‌کیست بگشاید

که از قلمرو ما تا پر هماست‌گره

اقبال‌کیست ← بختِ کیستره تردد ← راهِ آمد‌و‌شدقلمرو ← قلمرو؛ حوزهپر هماست‌گره ← تا پرِ هما گره است

نکرد سعی نفس‌ها علاج کلفت دل

گداخت تار و ز سختی همان بجاست‌گره

سعی نفس‌ها ← کوششِ نفس‌هاکلفت دل ← رنج و بارِ دلگداخت تار ← تار گداخت؛ رشته ذوب شد

ادب نفس شمر انتظار جلوهٔ‌کیست

چو شمع بر سر مژگان نگاه ماست‌گره

ادب نفس ← خویشتن‌داریبر سر مژگان ← بر نوکِ مژگانجلوهٔ‌کیست ← جلوهٔ کیست

سپند خوبش بر آتش زدیم و خاک شدیم

هنوز بر لب ما عرض مدعاست‌گره

خاک شدیم ← خاک شدیم؛ فنا شدیمسپند ← اسفندِ سوختنیعرض مدعاست‌گره ← بیانِ خواسته گره است

چو غنچه‌ای که شود خشک بر سر شاخی

در آستین امیدم کف دعاست گره

چو سبحه تفرقهٔ دل ز بس جنون اثرست

به ساز پیکرم از یکدگر جداست‌گره

تفرقهٔ دل ← پراکندگیِ دلساز پیکرم ← ساختمانِ تنمسبحه ← تسبیح؛ دانه‌هایِ ذکر

ز کار بسته بلند است قدر راست روان

در آن بساط که نی قد کشد عصاست‌گره

راست روان ← راه‌روانِ راست‌کردارعصاست‌گره ← عصا همان گره استنی قد کشد ← نی قد می‌کشد؛ می‌بالدکار بسته ← کارِ دشوار و بسته

نفس مسوز به کلفت شماری اوهام

به قدر قطره درین بحر عقده‌هاست گره

اوهام ← پندارهایِ باطلعقده‌هاست ← گره‌ها و عقده‌هاستنفس مسوز ← جان مسوزان؛ رنج مبرکلفت شماری ← شمارشِ رنج‌ها

چسان به عرض رسد حرف مدعا بیدل

که ناله در نفس ناتوان ماست‌گره

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗