› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2137

به هوس چون پر طاووس چمن‌ها دارم

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ارمدشواری دشوار

به هوس چون پر طاووس چمن‌ها دارم

داغ صد رنگ خیالم چقدر بی‌کارم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌کارم ← بی‌ثمر و بیهوده‌امداغ صد رنگ ← داغ صدگونه خیالپر طاووس ← پر رنگارنگ طاووس

بلبل من به نفس شور بهاری دارد

می‌توان غنچه صفت چید گل از منقارم

معنی موی میان تو خیالم نشکافت

عمر‌ها شد چو صدا درگره این تارم

قید احباب به راهم نکشد دام فریب

خار پا تیزتر از شعله‌کشد رفتارم

خار پا ← خار راه پادام فریب ← دام فریبشعله‌کشد ← سوزاننده‌تر از شعلهقید احباب ← بند تعلق دوستان

ناله‌ها گرد پرافشانی اجزای منند

تا بدانی که ز هستی چقدر بیزارم

اجزای منند ← اجزای من‌اندبیزارم ← بیزار از هستی‌امپرافشانی ← افشاندن و پراکندن پر

جسم خاکی‌گره رشته پروازم نیست

ناله‌ای صرف نیستان تأمل دارم

تأمل ← درنگ و اندیشهخاکی‌گره ← گره جسم خاکیرشته پروازم ← رشتهٔ پرواز مننیستان ← نیستان؛ خاستگاه ناله

عدم آماده‌تر از کاغذ آتش زده‌ام

شرری چند به خاکستر خود می‌بارم

شرری ← جرقه‌ایعدم ← نیستیمی‌بارم ← می‌بارانم

سوختن چون پر پروانه‌ام انجام وفاست

بر رگ شمع تنیده است نفس زنارم

موی چینی به توانایی من می‌خندد

چه خیالست به این ضعف صدا بردارم

چند چون شمع عرق ریز نمو باید پست

کاش این برق حیا آب کند یک‌بارم

برق حیا ← جرقه و درخشش شرمعرق ریز ← عرق‌ریز؛ ذوب‌شوندهنمو ← رشدیک‌بارم ← یک‌باره مرا

از تنک مایگی طاقت اظهار مپرس

اشکم اما نفتاده‌ست به مژگان کارم

تنک مایگی ← کم‌مایگی و فقرطاقت اظهار ← تابِ آشکار کردننفتاده‌ست ← نیفتاده است

بیدل از حادثه‌کارم به تپیدن نکشد

موج رنگم نرسانید شکست آزارم

تپیدن ← طپش و اضطرابحادثه‌کارم ← حادثه‌ساز بودنمشکست آزارم ← شکستگیِ آزار منموج رنگم ← موج رنگ من
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗