› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 320

تا چند به هر عیب و هنر طعنه‌زنی‌ها

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه نیهادشواری نسبتاً آسان

تا چند به هر عیب و هنر طعنه‌زنی‌ها

سلاخ نه‌ای، شرمی ازین پوست کنی‌ها

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسلاخ ← قصاب پوست‌کنطعنه‌زنی‌ها ← طعنه زدن‌هاپوست کنی‌ها ← پوست کندن‌ها

چون سبحه در این معبد عبرت چه جنون است

ذکر حق و برهم زدن و سرشکنی‌ها

برهم زدن ← به هم زدن نظمسبحه ← تسبیحسرشکنی‌ها ← سر شکستن دانه‌های تسبیحمعبد عبرت ← عبادتگاهِ عبرت

چندان که دمد نخل، سر ریشه به خاک است

ذلت نبرد جاه ز تخمیر دنی‌ها

تخمیر دنی‌ها ← سرشتِ چیزهای پستجاه ← مقامدمد ← برآید؛ برویدذلت ← خواری

ما را به تماشای جهان دگر افکند

پرواز بلندی به قفس پرفکنی‌ها

تماشای جهان ← نمایشِ دنیاپرفکنی‌ها ← پر افکندن‌ها؛ بال زدن‌هاپرواز بلندی ← پروازِ اوج‌گیر

الفت قفس زندگی پا به هواییم

باید چو نفس ساخت به غربت وطنی‌ها

الفت قفس ← انس با قفسغربت وطنی‌ها ← غربت‌هایی که وطن شده

صیت نگهت یاد خم زلف ندارد

ترکان خطایی چه کمند از ختنی‌ها

ترکان خطایی ← ترکانِ ختاختنی‌ها ← زیبارویانِ ختنخم زلف ← پیچِ زلفصیت نگهت ← آوازهٔ نگاه تو

جان کند عقیق از هوس لعل تو لیکن

دور است بدخشان ز تلاش یمنی‌ها

بدخشان ← معدنِ لعل بدخشانعقیق ← سنگ عقیقلعل ← یاقوت سرخیمنی‌ها ← عقیق‌های یمن

بی‌پردگی جوهر راز است تبسم

ای غنچه مدر پیرهن گل‌بدنی‌ها

بی‌پردگی جوهر ← آشکاریِ ذاتِ رازتبسم ← لبخندمدر ← پاره مکنگل‌بدنی‌ها ← گل‌بدنان؛ زیبارویان

از شمع مگویید و ز پروانه مپرسید

داغ است دل از غیرت این سوختنی‌ها

سوختنی‌ها ← سوختن‌هاغیرت ← رشک غیرتمندانه

جز خرده چه گیرد به لب بستهٔ بیدل

نامحرم خاصیت شیرین سخنی‌ها

خرده ← ایراد و خُرده‌گیریشیرین سخنی‌ها ← شیرین‌سخنی‌هانامحرم ← بیگانه
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗