› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 320

تا چند به هر عیب و هنر طعنه‌زنی‌ها

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه نیهادشواری نسبتاً آسان

تا چند به هر عیب و هنر طعنه‌زنی‌ها

سلاخ نه‌ای، شرمی ازین پوست کنی‌ها

چون سبحه در این معبد عبرت چه جنون است

ذکر حق و برهم زدن و سرشکنی‌ها

چندان که دمد نخل، سر ریشه به خاک است

ذلت نبرد جاه ز تخمیر دنی‌ها

ما را به تماشای جهان دگر افکند

پرواز بلندی به قفس پرفکنی‌ها

الفت قفس زندگی پا به هواییم

باید چو نفس ساخت به غربت وطنی‌ها

صیت نگهت یاد خم زلف ندارد

ترکان خطایی چه کمند از ختنی‌ها

جان کند عقیق از هوس لعل تو لیکن

دور است بدخشان ز تلاش یمنی‌ها

بی‌پردگی جوهر راز است تبسم

ای غنچه مدر پیرهن گل‌بدنی‌ها

از شمع مگویید و ز پروانه مپرسید

داغ است دل از غیرت این سوختنی‌ها

جز خرده چه گیرد به لب بستهٔ بیدل

نامحرم خاصیت شیرین سخنی‌ها

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗