› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1045

ضعیفی‌ها بیان عجز طاقت برنمی‌دارد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه تبرنمیدارددشواری میانه

ضعیفی‌ها بیان عجز طاقت برنمی‌دارد

سجود مشت خاک اظهار طاعت برنمی‌دارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسجود مشت خاک ← سجدهٔ ناچیز خاکیضعیفی‌ها ← ناتوانی‌هاعجز طاقت ← ناتوانی در شکیبایی

طرف عشق است غیر از ترک هستی نیست تدبیری

که شمشیر از حریف خود سلامت برنمی‌دارد

ترک هستی ← رها کردن هستیحریف ← رقیب و هماوردطرف عشق ← جانب و راه عشق

به ذوق گفتگو بر هم مزن هنگامهٔ تمکین

که کوه از ناله غیر از ننگ خفّت بر نمی‌دارد

ننگ خفّت ← ننگ خواریهنگامهٔ تمکین ← شور و مجلس وقار

دلیل ترک اسبابم مباش ای ذوق آزادی

نگاه بی دماغان ناز عبرت بر نمی‌دارد

بی دماغان ← بی‌ذوقان و ساده‌دلانناز عبرت ← ناز درس‌آموز

مگر چون نقش پا با خاک محشورم‌کنی ورنه

سر افتاده‌ای دارم که خجلت برنمی‌دارد

خجلت ← شرمساریمحشورم‌کنی ← با خاک یکجا کنینقش پا ← جای پا

گل بیتابی‌ام چندان نزاکت‌پرور است امشب

که گر آیینه‌گردد رنگ حیرت برنمی‌دارد

رنگ حیرت ← جلوهٔ سرگشتگینزاکت‌پرور ← نازک‌طبع و ظریف

سفیه انگار منعم راکه سایل بر در جودش

ندارد بار تا گرد مذلت برنمی‌دارد

سایل ← گداسفیه ← نادانمذلت ← خواریمنعم ← توانگر

ز ساز سرکشی‌ها عجز پیما ناله‌ای دارم

که گر توفان کند جز دست حاجت برنمی‌دارد

دست حاجت ← دست نیازعجز پیما ← اندازه‌گیر ناتوانی

امل را چند سازی کاروان سالار خواهش‌ها

نفس خود محملت بیش از دو ساعت بر نمی‌دارد

امل ← آرزو و امید درازمحملت ← بارکش توکاروان سالار ← سالار کاروان

نمی‌ارزد به تصدیع نگه جنس تماشایی

دو عالم یک مژه بار است همت بر نمی‌دارد

تصدیع نگه ← رنج و دردسر نگاهجنس تماشایی ← کالای تماشاهمت ← اراده و بلندنظری

بیا و از شرارم یک نگه فرصت غنیمت دان

که شرم انتظارم برق مهلت بر نمی‌دارد

برق مهلت ← مهلت لحظه‌ای برقشرارم ← جرقه و شرارهٔ من

به رنگ رسم پردازان تکلف می‌کنم بیدل

و گرنه معنی الفت عبارت برنمی‌دارد

تکلف ← تظاهر و زحمت زائدرسم پردازان ← نقاشان رسم و ظاهرعبارت ← لفظ و ظاهر سخن
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗