› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2481

رسانده است به آن انجمن ز ما نرسیدن

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه انرسیدنردیف نرسیدندشواری میانه

رسانده است به آن انجمن ز ما نرسیدن

هزار قافله آهنگ و یک دعا نرسیدن

نفس‌کشد چقدر محمل غرور تردد

به یک دوگام ره وهم تا کجا نرسیدن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتردد ← رفت‌وآمدِ دودلیره وهم ← راه خیال و پندارمحمل غرور ← بارکش و مرکبِ غرور

تاملی که جهان چیده سعی هرزه تلاشان

بر ابتدا تک و تاز و بر انتها نرسیدن

تک و تاز ← یورش و شتابِ بی‌ثمرهرزه تلاشان ← کوشندگانِ بیهوده

ز دیر و کعبه مپرسید کاین خیال‌پرستان

رسیده‌اند به چندین مقام تا نرسیدن

خیال‌پرستان ← پرستندگانِ پندار و صورتمقام تا نرسیدن ← رتبه‌ای که عینِ نارسیدن است

چه‌گویم از مدد ضعف نارسایی طاقت

به خود رساند مرا سعی هیچ جا نرسیدن

تلاش هرزه مآلم درین بساط چه دارد

چکیدن از مژه چون اشک و تا به پا نرسیدن

بساط ← پهنه و عرصههرزه مآلم ← کوششِ بیهوده‌ام

زآبیاری اشکم چو نخل شمع چه حاصل

تنیده بر ثمر باغ مدعا نرسیدن

باغ مدعا ← باغِ مقصود و ادعاتنیده بر ثمر ← بر میوه تار بسته؛ بی‌بهره ماندهنخل شمع ← شمعِ راست‌قامتِ گریان

ز بسکه داشت جهات ظهور تنگ فضایی

گداخت شبنم گلزارش از هوا نرسیدن

تغافل است تماشا گر حقیقت اشیا

رسیده‌گیر به هر یک بقدر وا نرسیدن

تغافل ← خود را به‌نادانی زدنرسیده‌گیر ← فرض کن رسیده باشیوا نرسیدن ← به‌تمام نرسیدن؛ قصورِ وصول

بس است آینه پرداز جرات من بیدل

عرق دمیدن و تا جبهه از حیا نرسیدن

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
هوا
هوای جو یا هوسِ نفس؛ آرزو، میل و عشقِ سوزان.
انجمن
مجلس و گردِهمایی؛ نمادِ محفلِ انس و جمعِ یاران.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗