› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 274

مآل‌کار چه بیند کسی نظر به هوا

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ربههواردیف به هوادشواری دشوار

مآل‌کار چه بیند کسی نظر به هوا

نمی‌توان خبر پا گرفت سر به هوا

درتن چمن ز جنون کاری خیال مپرس

به خاک‌ریشه وگل می‌کند ثمر به هوا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندثمر به هوا ← میوه به هوا؛ بی‌ثمرجنون ← شوریدگیخاک‌ریشه ← ریشه در خاک

زمین مزرع‌ایجاد بس که تنگ فضاست

نمونکاشته تخم شرر مگر به هوا

تخم شرر ← دانهٔ جرقهتنگ فضاست ← فضایش تنگ استمزرع‌ایجاد ← کشتزارِ آفرینش

به عافیت‌گه خاکسترم چو شعله سری‌ست

مباد ذوق فضولی کند خبر به هوا

خاکسترم ← خاکسترمعافیت‌گه ← جایِ سلامتفضولی ← دخالتِ بیجا

نه مقصدی‌ست معین نه مطلبی منظور

چوگردباد همین بسته‌ام کمر به هوا

معین ← مشخص و معینمنظور ← مقصودکمر به هوا ← عزمِ پوچ و هوایی

جهان‌گرفت به رنگینی پر طاووس

غبار من که ندانم که داد سر به هوا

سر به هوا ← هوایی و سربه‌هوا شدنپر طاووس ← پرِ رنگینِ طاووس

حدیث سرکشی از قامت بلند که داشت

که لب‌گزیده گره‌بند نیشکر به هوا

سرکشی ← سرافرازی و نافرمانیلب‌گزیده ← شرمگین و پشیمانگره‌بند نیشکر ← بندِ گرهٔ نیشکر

چو شبنمی که کند از مزاج صبح بهار

به راهت آینه‌ها بسته چشم تر به هوا

ز ساز قافلهٔ عمر جمع‌دار دلت

که محمل نفسی دارد این سفر به هوا

به دستگاه رعونت درین بساط مناز

که رفته است سرشمع بیشتر به هوا

چه تنگی این همه افشرد دشت امکان را

که ابر بیضه شکسته‌ست زیر پر به هوا

دل فسرده اگر سد راه نیست چرا

گشوده‌اند چو صبحت هزار در به هوا

در به هوا ← درِ گشوده به هواسد راه ← مانعِ راهفسرده ← سرد و پژمرده

تعلق دونفس ما ومن غنیمت‌گیر

که این غبار نیابی دم دگر به هوا

به غیر وصل عدم چیست مدعا بیدل

که هر نفس نفس اینجاست نامه بر به هوا

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗