› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1470

هرکه زین انجمن آثار صفا می‌بیند

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه امیبیندردیف می بینددشواری میانه

هرکه زین انجمن آثار صفا می‌بیند

نشئه از باده و از تار صدا می‌بیند

روغن از پردهٔ بادام تواند دیدن

هر که از نرگس مست تو ادا می‌بیند

نیست رنگین ز حنا ناخن پایت که بهار

طلعت خویش در این آینه‌ها می‌بیند

چه خطا‌ها که ندارد اثر کج‌نظری

سرو را احول معذور دوتا می‌بیند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداحول ← لوچ؛ دوبیندوتا می‌بیند ← دو تا می‌بیند؛ اشتباه می‌بیندکج‌نظری ← نگاهِ کج و بدبینانه

در مقامی که تماشا اثر بی‌رنگی‌ست

چشم پوشیده به معنی همه را می‌بیند

این غروری که به خلوتگه یکتایی اوست

گر همه آینه گردیم کجا می‌بیند

از خم کاکل او فکر رهایی غلط است

شانه هم دست خود آنجا به قفا می‌بیند

جلوهٔ شخص ز تمثال عیان‌ست اینجا

از تو غافل نبود هر که مرا می‌بیند

تمثال عیان‌ست ← در تصویر آشکار استجلوهٔ شخص ← نمود و ظهورِ شخص

ششجهت آب شد و آینه‌ای ساز نکرد

حسن یارب چقدر عرض حیا می‌بیند

غیر در عالم تحقیق ندارد اثری

بیدل آیینهٔ ما صورت ما می‌بیند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗