› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 4

او سپهر و من کف خاک او کجا و من کجا

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ادشواری میانه

او سپهر و من کف خاک او کجا و من کجا

داغم از سودای خام غفلت و وهم رسا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسودای خام ← هوس ناپخته و بیهودهسپهر ← آسمان و فلکوهم رسا ← خیال دورپروازکف خاک ← مشت خاک، موجود حقیر

عجز را گر در جناب بی‌نیازی‌ها رهی‌ست

اینقدرها بس که تاکویت رسد فریاد ما

تاکویت ← تا کوی و محلهٔ توجناب بی‌نیازی‌ها ← ساحت استغنا و بی‌احتیاجیعجز ← ناتوانی و درماندگی

نیست برق جان‌گدازی چون تغافل‌های ناز

بیش از این آتش مزن در خانهٔ آیینه‌ها

برق جان‌گدازی ← آذرخشِ جان‌سوزتغافل‌های ناز ← بی‌اعتنایی‌های کرشمه‌آمیزخانهٔ آیینه‌ها ← دل‌های حساس و شفاف

هرکه را الفت شهید چشم مخمورت کند

نشئه انگیزد ز خاکش گرد تا روز جزا

الفت ← دوستی و دلبستگیروز جزا ← روز قیامتنشئه انگیزد ← مستی برانگیزدچشم مخمورت ← چشم مست و خواب‌آلود تو

از نمود خاکسار عشق نتوان داد عرض

رنگ تمثالی مگر آیینه‌گردد توتیا

توتیا ← سرمه، داروی روشنی چشمرنگ تمثالی ← صورت و تصویر ظاهریعرض ← بیان و اظهارنمود خاکسار ← ظاهر فروتن و خاکی

نیست در بنیاد آتش خانهٔ نیرنگ دهر

آنقدر خاکستری کایینه‌ای گیرد جلا

بنیاد آتش ← پایه و کانون آتشجلا ← صیقل و روشنیخانهٔ نیرنگ دهر ← سرای فریبِ روزگارخاکستری ← خاکستر، باقیماندهٔ سوختننیرنگ دهر ← فریب و جادوی روزگارگیرد جلا ← صیقل یابد و درخشد

زندگی محمل‌کش وهم دو عالم آرزوست

می‌تپد در هر نفس صد کاروان بانگ درا

بانگ درا ← صدای زنگ کارواندو عالم ← دنیا و آخرتمحمل‌کش وهم ← باربر خیال و پندار

آرزو خون‌گشتهٔ نیرنگ وضع نازکی‌ست

غمزه دارد دورباش و جلوه می‌گوید بیا

جلوه ← خودنمایی و ظهورخون‌گشتهٔ نیرنگ ← قربانی فریب و جادودورباش ← بانگ دور شو، راندنوضع نازکی‌ست ← حالت لطافت و ناز

هرچه می‌بینم تپش‌آمادهٔ صد جستجوست

زین بیابان نقش پا هم نیست بی‌آواز پا

تپش‌آمادهٔ ← آمادهٔ تپیدن و جستجونقش پا ← جای پا و اثر قدم

قامت او هرکجا سرکوب رعنایان شود

سرو را خجلت مگر در سایه‌اش دارد به پا

خجلت ← شرمساریرعنایان ← زیبا و خوش‌اندامانسایه‌اش ← سایۀ قامت اوسرکوب رعنایان ← فروکوبندهٔ زیبارویان

هر نفس صد رنگ می‌گیرد عنان جلوه‌اش

تا کند شوخی عرق آیینه می‌ریزد حیا

شوخی عرق ← لطافت و بازی عرقعنان جلوه‌اش ← مهار و مهار جلوهٔ اومی‌ریزد حیا ← شرم فرو می‌ریزد

بال و پر برهم زدن بیدل کف افسوس بود

خاک نومیدی به فرق سعی‌های نارسا

بال و پر برهم زدن ← تلاش بیهوده برای پروازخاک نومیدی ← غبارِ یأسسعی‌های نارسا ← کوشش‌های ناتمامکف افسوس ← کف زدن حسرت
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗