› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2458

چه دارد این گیر و دار هستی گداز صد نام و ننگ خوردن

وزن مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فعقافیه نگخوردنردیف خوردندشواری میانه

چه دارد این گیر و دار هستی گداز صد نام و ننگ خوردن

شکست آیینه جمع کردن فریب تمثال رنگ خوردن

خوشست از ترک خودنمایی دمی ز ننگ هوس برآیی

به کسوت ریش روستایی ز شانه تا چند چنگ خوردن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندچنگ خوردن ← با شانه خراشیدن و آشفته شدنکسوت ریش روستایی ← هیأت و جامهٔ ریش دهاتی‌وار

شرار تا سر ز خود برآرد نه روز بیند نه شب شمارد

دماغ‌کمفرصتان ندارد غم شتاب و درنگ خوردن

دماغ‌کمفرصتان ← شتاب‌زدگان کم‌حوصلهشتاب و درنگ خوردن ← تحمل عجله و درنگشرار ← جرقهٔ آتش

مزاج همت نمی‌شکیبد که ساز نخلش نظر فریبد

به صد فلک دست و دل نزیبد فشار یک چشم تنگ خوردن

ساز نخلش ← پیرایه و بالیدن درخت نخلشنظر فریبد ← چشم را بفریبدچشم تنگ ← چشم تنگ‌نظر؛ بخل و حسادت

کم تلاش هوس شمردم قدم به عجز طلب فشردم

به کعبهٔ امن راه بردم ز تیشه بر پای لنگ خوردن

تیشه بر پای لنگ خوردن ← تیشه خوردن پای لنگ؛ رنج خودکردهکعبهٔ امن ← خانهٔ امن مقصود

طمع به هر جا فشرد دندان ز آفتش نیست باک چندان

به اشتهای غرض‌پسندان زبان ندارد تفنگ خوردن

تفنگ خوردن ← گلوله خوردن؛ هدف تیر شدنغرض‌پسندان ← غرض‌جویان و خودخواهان

چه سان به تدبیر فکر خامت خمار حسرت رود ز جامت

که در نگین هم به قدر نامت فزوده خمیازه سنگ خوردن

خمار حسرت ← خماری و سنگینی حسرتخمیازه سنگ ← شکاف و دهان‌گشودگی سنگ نگینخمیازه سنگ خوردن ← تحمل شکاف‌خوردگی سنگ از نامفکر خامت ← اندیشهٔ خام و ناپخته‌ات

اگر جهان جمله لقمه زاید ز فکر جوع تو برنیاید

مگر چو آماج لب گشاید ز عضو عضوت خدنگ خوردن

به ظلمت آباد ملک صورت دلست سرمایهٔ کدورت

ندارد ای بیخبر ضرورت به ذوق آیینه زنگ خوردن

به سعی تحقیق پر دویدی به عافیت هرزه خط کشیدی

نه او شدی نی به خود رسیدی چه لازمت بود بنگ خوردن

بنگ خوردن ← بنگ‌نوشی؛ تخدیر و غفلتهرزه خط کشیدی ← خط بیهوده کشیدی؛ تباه کردی

به کیش آن چشم فتنه مایل به فتوی آن نگاه قاتل

بحل گرفتند خون بیدل چو می به دین فرنگ خوردن

بحل گرفتند ← حلال شمردند؛ روا دانستنددین فرنگ ← آیین فرنگیان؛ رسم میخواریفتوی ← حکم شرعیکیش ← آیین و مذهب
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗