› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 486

از حباب اینقدرم عبرت احوال بس است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ساستردیف استدشواری دشوار

از حباب اینقدرم عبرت احوال بس است

کانچه ممکن نبود ضبط عنان نفس است

در توهمکدهٔ عافیت آسودن نیست

رگ خوابی که به چشم تو نمودند خس است

اگر این است سرانجام تلاش من و ما

عشق هم درتپش‌آباد دو روزت هوس است

خلق عاجز چقدر نازکند بر اقبال

مور بیچاره اگرپر به درآرد مگس است

طبعت آن نیست‌کز افلاس شکایت نکند

ساغر باده زمانی که تهی شد جرس است

کوتهی کرد ز بس جامه‌ام از عریانی

آستین هم به کفم دامن بی‌دسترس است

بسکه فرش است درین رهگذر آداب سلوک

طور افتادگی نقش قدم، پیش و پس است

وضع مرغان‌گرفتار خوشم می‌آید

ورنه مژگان صفتم بال برون قفس است

بر در دل ز ادب سجده کن آواز مده

صاحب خانهٔ آیینهٔ ما هیچکس است

ترک هستی‌ست درین باغ طراوت بیدل

شبنم صبح همین شستن دست ازنفس است

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗