› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1454

مفلسی دست تهی بر سودن ارزانی کند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انیکندردیف کنددشواری دشوار

مفلسی دست تهی بر سودن ارزانی کند

پنجهٔ بیکار بیعت با پشیمانی کند

چشم من از درد بیخوابی در این وادی گداخت

سایهٔ خاری نشد پیدا که مژگانی کند

از حیا هم شرم می‌دارم ز ننگ اشتهار

جامهٔ پوشندکی حیف است عریانی کند

دل به غفلت نه که در دفع تمیز خوب و زشت

خانهٔ آیینه را زنگار دربانی کند

جز به موقع آبروریزی‌ست عرض هر کمال

غیر موسم ابر بر دریا چه نیسانی کند؟

تا به همواری رسد دور درشتیهای طبع

هرکه را رنگی‌ست باید آسیابانی کند

سبحه را گردآوری چون حلقهٔ زنار نیست

کفر چون هموار شد کار مسلمانی کند

نامه‌ای دارم بهار انشا که طبع بلبلش

چون صریر خامه پیش از خط غزلخوانی کند

بی‌تامل هرزه‌نالیهایم از خود می‌برد

کاش چون بند نی‌ام خجلت گریبانی کند

شرم بیدردی عرق می‌خواهد ای بیدل مباد

بی‌نمی‌ها دیده را محتاج پیشانی کند

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
پیدا
آشکار و نمایان؛ ظهورِ حق در برابرِ نهان و پنهان.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗