› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 66

هرزه بر گردون رساندی وهم بود و هست را

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ستراردیف رادشواری دشوارتر

هرزه بر گردون رساندی وهم بود و هست را

پشت پایی بود معراج این بنای پست را

بر فضولی ناکجا خواهی دکان ناز چید

جزگشاد و بست جنسی نیست درکف دست را

عمرها شد شور زنجیر از نفس وا می‌کشم

کشور دیوانه مجنون کرد بند و بست را

قول وفعل طینت بیباک دررهن خطاست

لغزش پا و زبان دارد تصرف مست را

با همه معدوم از قید توهّم چاره نیست

ماهی بحر کمان هم می‌شناسد شست را

سرمه‌کردم تا قی چشمی به خویشم واکند

فطرت بی‌نورتاکی نیست بیند هست را

بیدل‌ از نازک‌خیالان مشق همواری خوش‌ است

تا نیفشارد تأمل معنی یکدست را

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
شور
هیجان و جوش؛ نمادِ بی‌قراریِ عاشقانه و وجد.
بحر
دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو می‌شود.
سرمه
گرد سیاه برای چشم؛ در شعر نشانه بینایی، سیاهی یا غبار چشم.
مجنون
دیوانهٔ عشق؛ نمادِ عاشقِ ازخودرفته و رسوای صحرا.
چاره
درمان و تدبیر؛ نمادِ راهِ رهایی از درد یا بی‌چارگی.
فطرت
سرشتِ آغازین؛ نمادِ خمیرهٔ پاکِ نخستینِ آدمی.
زنجیر
بندِ آهنین؛ نمادِ اسارتِ عشق و سلسلهٔ جنونِ زلف.
بند
قید و گره؛ نمادِ تعلقِ دنیوی و اسارتِ تن.
تامل
درنگ و اندیشه؛ نمادِ تفکرِ ژرف و مکثِ معنادار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗