› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 290

بر قماش پوچ هستی تا به کی وسواس‌ها

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اسهادشواری دشوار

بر قماش پوچ هستی تا به کی وسواس‌ها

پنبه‌ها خواهد دمید آخر ازین کرباس‌ها

شیشهٔ ساعت خبر از ساز فرصت می‌دهد

خودسران غافل مباشید از صدای طاس‌ها

عبرت آنجا کز مکافات عمل گیرد عیار

ناخنی دارند در جنگ درودن داس‌ها

اهل دنیا را به نهضت‌گاه آزادی چه‌کار

در مزابل فارغند از بوی گل کناس‌ها

عالمی بالیده است از دستگاه خودسری

نشتری می‌خواهد این جمعیت آماس‌ها

تا بود ممکن به وضع خلق باید ساختن

آدمیت پیش نتوان برد با نسناس‌ها

حیرت دیدار با دنیا و عقبا شد طرف

بوی امیدی گوارا کرد چندین یاس‌ها

بی‌نوایی چون به سامان جنون پوشیده نیست

صبح خندد بر گریبان‌چاکی افلاس‌ها

شرم می‌دارد درشتی از ملایم‌طینتان

غالب افتاده‌ست بیدل سرب بر الماس‌ها

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
سامان
سروسامان و نظم؛ آسایش و قرارِ کار، که عاشق فاقدِ آن است.
بوی
رایحه؛ نمادِ نشانه باریک و یادِ دلدار.
عالمی
یک جهان، بسیار؛ کنایه از فراوانی و کثرتِ بی‌پایان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗