دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 290
بر قماش پوچ هستی تا به کی وسواسها
بر قماش پوچ هستی تا به کی وسواسها
پنبهها خواهد دمید آخر ازین کرباسها
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندقماش پوچ ← پارچهٔ پوچ و بیبهاوسواسها ← وسوسهها و دغدغههای بیهودهکرباسها ← کرباسهای درشتِ دنیا
شیشهٔ ساعت خبر از ساز فرصت میدهد
خودسران غافل مباشید از صدای طاسها
خودسران ← خودرأیانِ غافلساز فرصت ← آهنگ و سامانِ فرصتشیشهٔ ساعت ← شیشهٔ ساعت شنیطاسها ← طاسهای ساعتِ آبی یا قمار
عبرت آنجا کز مکافات عمل گیرد عیار
ناخنی دارند در جنگ درودن داسها
داسها ← داسهای درو؛ ابزارِ مکافاتدرودن ← درو کردن و درویدنعیار ← سنجش و معیارِ خلوصمکافات عمل ← پاداش و کیفرِ کردار
اهل دنیا را به نهضتگاه آزادی چهکار
در مزابل فارغند از بوی گل کناسها
مزابل ← مزبلهها و خاکروبهنهضتگاه آزادی ← جای برخاستن به آزادیکناسها ← رفتگران و پاککنندگانِ پلیدی
عالمی بالیده است از دستگاه خودسری
نشتری میخواهد این جمعیت آماسها
آماسها ← ورمها و بادکردگیهابالیده ← رشد کرده و برآمدهدستگاه خودسری ← نظامِ سرکشی و خودرأیینشتری ← نیشتر؛ تیغِ جراحی
تا بود ممکن به وضع خلق باید ساختن
آدمیت پیش نتوان برد با نسناسها
آدمیت ← انسانیت و مردمینسناسها ← نسناسها؛ نیمهآدمهای وحشیوضع خلق ← حال و خویِ مردم
حیرت دیدار با دنیا و عقبا شد طرف
بوی امیدی گوارا کرد چندین یاسها
حیرت دیدار ← حیرتِ دیدارِ محبوبطرف ← حریف و هماوردعقبا ← آخرتیاسها ← ناامیدیها
بینوایی چون به سامان جنون پوشیده نیست
صبح خندد بر گریبانچاکی افلاسها
افلاسها ← ورشکستگیها و بیچیزیهابینوایی ← تهیدستی و بیچیزیسامان جنون ← سامان و دستگاهِ دیوانگیگریبانچاکی ← چاککردنِ گریبان از غم
شرم میدارد درشتی از ملایمطینتان
غالب افتادهست بیدل سرب بر الماسها
الماسها ← الماسهای سختدرشتی ← خشونت و تندیسرب ← سربِ نرم در برابر الماسملایمطینتان ← نرمخویان و لطیفطبعان
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- شیشه
- ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
- خلق
- مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
- عبرت
- پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
- وضع
- حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
- سامان
- سروسامان و نظم؛ آسایش و قرارِ کار، که عاشق فاقدِ آن است.
- بوی
- رایحه؛ نمادِ نشانه باریک و یادِ دلدار.
- عالمی
- یک جهان، بسیار؛ کنایه از فراوانی و کثرتِ بیپایان.
غزلهای مرتبط