› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2255

شکوه فقر ملک بی‌نیازی کرد تسلیمم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه یممدشواری دشوارتر

شکوه فقر ملک بی‌نیازی کرد تسلیمم

به اقبالی که دل برخاست از دنیا به تعظیمم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداقبالی ← بخت و سعادتتسلیمم ← مرا تسلیم کردتعظیمم ← کرنش و بزرگداشت منشکوه فقر ← عظمت فقرملک بی‌نیازی ← پادشاهی استغنا

بلندی سرکش است از طینتم چون آبله اما

ادب روزی دو زیر پا نشستن کرد تعلیمم

آبله ← تاولبلندی سرکش ← برتری نافرمانزیر پا نشستن ← فروتنی کردنطینتم ← سرشت من

اگر دامن نمی‌افشاندم از پس مانده‌ها بودم

چو فرصت بی‌نیازی بر دو عالم داد تقدیمم

بی‌نیازی ← استغناتقدیمم ← مرا پیشکش کرددامن نمی‌افشاندم ← رها نمی‌کردمپس مانده‌ها ← باقی‌مانده‌ها

هوس تا رنگی از شوخی به عرض آرد فضولی کو

فرو در کوه رفت از شرم استغنا زر و سیمم

استغنا ← بی‌نیازیبه عرض آرد ← اظهار کندزر و سیمم ← طلا و نقره منفضولی ← دخالت بی‌جا

نقوش ما و من آخر ورق گرداندنی دارد

به درد کهنگی پیش از رقم فرسود تقویمم

تقویمم ← تقویم و روزشمار منرقم ← نوشته و ثبتنقوش ما و من ← نقش‌های منیّتورق گرداندنی ← ورق‌زدنی؛ دگرگون‌شدنیکهنگی ← فرسودگی زمان

طلب‌کردم ز همت خاتم ملک سلیمانی

فشار تنگی دل داد عرض هفت اقلیمم

تنگی دل ← تنگدلی و فشار سینهخاتم ملک ← انگشتر پادشاهیسلیمانی ← منسوب به سلیمانهفت اقلیمم ← هفت کشور جهانم

مژه هر جا گشودم دولت بیدار پیش آمد

به رنگ شمع سر تا پاست استقبال دیهیمم

استقبال دیهیمم ← پیشواز تاج مندولت بیدار ← بخت بیدار

بهشت نقد، آزادی‌ست، وعظ دردسر کمتر

هلاک عالم امید نتوان کرد از بیمم

بهشت نقد ← بهشت حاضر و نقدبیمم ← ترس منهلاک عالم امید ← نابودی جهان امیدوعظ ← پندگویی

غبار صبحم از پرواز موهومم چه می‌پرسی

پری بودم که در چاک قفس کردند تقسیمم

تقسیمم ← پاره‌پاره‌ام کردندغبار صبحم ← غبار صبح منپرواز موهومم ← پرواز خیالی منچاک قفس ← شکاف قفس

ز قدر خلق بیدل صرفه در نیمی نمی‌باشد

بر اعداد همه هر گه مضاعف می‌شوم نیمم

صرفه ← سودقدر خلق ← ارزش مردممضاعف ← دو برابرنیمم ← نصف آنم
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗