› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2456

از خود سری مچینید ادبار تا به گردن

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه ارتابهگردندشواری درآمدنی

از خود سری مچینید ادبار تا به گردن

خلقی‌ست زین چنین سر بیزار تا به گردن

ای غافلان گر این است آثار سربلندی

فرقی نمی‌توان یافت از دار تا به گردن

تسلیم تیغ تقدیر زین بیشتر چه بالد

چون موست پیکر ما یک تار تا به گردن

زین سرکشی چه دارد طبع جنون سرشتت

آفات همچو سیل‌ست در کار تا به گردن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتا به گردن ← تا گلو؛ یکسره در آفتجنون سرشتت ← سرشتِ دیوانه‌خو و شوریده‌ات

تمکین نمی‌پسندد هنگامهٔ رعونت

زین وضع زیر تیغ‌ست کهسار تا به گردن

تمکین ← وقار و تحملِ متینهنگامهٔ رعونت ← غوغای تکبر و خودنماییکه‌سار تا به گردن ← کوه تا گردن زیر تیغ است

فرداست خاک این دشت پا بر سر شکسته‌ست

امروز در ته پاش انگار تا به گردن

خلقی‌ست زین جنونزار عریان بی‌تمیزی

دستار تا به زانو شلوار تا به گردن

بی‌تمیزی ← بی‌تشخیص و بی‌تمیزجنونزار ← مزرعه و عرصهٔ جنوندستار تا به زانو ← عمامه تا زانو؛ آشفتگیِ ظاهرشلوار تا به گردن ← شلوار تا گردن؛ وارونگیِ رسم

رنج خلاب دنیا مست بهار خوبی‌ست

تا پا نهی که رفتی یک بار تا به گردن

خلاب ← گل‌ولای باتلاقی؛ منجلابرنج خلاب ← سختی فرورفتن در باتلاق دنیامست بهار خوبی‌ست ← سرمست طراوت و زیبایی فریبنده

مینای این خرابات بی می نمی‌توان یافت

در خون نشستگانند بسیار تا به گردن

در خون نشستگانند ← غرق خون‌اند؛ تا گردن در مصیبتمینای این خرابات ← شیشه و ساغر این میخانهٔ رندی

از حرص ما تعلق دارد سر تملق

چندیش پای در گل بگذار تا به گردن

تملق ← چاپلوسی و فروتنی ساختگیسر تملق ← سرسپاری به چاپلوسی؛ ریشهٔ تعلقپای در گل ← گرفتار و درمانده‌اش کن

موج‌گهر چه مقدار از آب سر برآرد

دارد بنای اقبال دیوار تا به گردن

تا بند بندت از هم چون سبحه وا نگردد

عقد انامل یأس بشمار تا به گردن

انامل یأس ← انگشتان ناامیدی؛ شمارش یأسسبحه ← تسبیح؛ دانه‌های به‌هم‌پیوستهعقد انامل ← گره‌زدن و شمردن با انگشتان

تا زندگی‌ست چون شمع ایمن نمی‌توان زیست

یک‌کوچه آتش از پاست این خار تا به گردن

این خار تا به گردن ← این رنج خاردار تا گلویک‌کوچه آتش ← سراسر راه آتش؛ آتش یک‌کوچه

در خلق اگر به این بعد بی ربطی وفاق‌ست

پیغام سر توان برد دشوار تا به گردن

بی ربطی وفاق‌ست ← سازگاری‌شان از بی‌ربطی و گسستگی استپیغام سر توان برد ← پیام را با خطر جان رساند

کو سیلی ضروری یا تیغ امتحانی

خلقی نشسته اینجا بیکار تا به گردن

کو طاعتی که ما را تا کوی او رساند

تسبیح تا زبان‌ست زنار تا به گردن

تسبیح تا زبان‌ست ← ذکر فقط بر زبان است نه دلزنار ← کمربند کفر؛ نشان غیرمسلمانی

بید بهار یأسیم از بی‌بری مپرسید

اعضا به خم شکستیم زین بار تا به گردن

رنگ حنایش امشب سیر بهار نازست

پابوس و منت خون بردار تا به گردن

سیر بهار نازست ← سیری و کمال بهارِ ناز اوستمنت خون ← قرض و بار خون‌بهاپابوس ← بوسی‌پای؛ کرنش خاضعانه

زان جرأتی که سودم دستی به تیغ نازش

بردم ز هر سر انگشت زنهار تا به گردن

چون شعله برده بودم بر چرخ بار طاقت

رنگ شکسته‌ام کرد هموار تا به گردن

سودایی هوس را کم نیست موی سر هم

بیدل مپیچ ازین بیش دستار تا به گردن

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗