› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 365

پرتو حسن تو هرجا شد نقاب افکن در آب

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ندرابدشواری درآمدنی

پرتو حسن تو هرجا شد نقاب افکن در آب

گشت از هر موج شمع حسرتی روشن درآب

صاف‌دل را شرم تعلیم خموشی می‌کند

ناید ازموج گهر جز لب به هم بستن درآب

در محیط‌عمرجان را رهزنی جزجسم نیست

غرقه را پیراهن خود بس بود دشمن در آب

محرمان وصل در خشکی نفس دزدیده‌اند

خار ماهی را نباشد سبز گردیدن در آب

صد تپش دربار دارد خجلت وضع غرور

موج نبض بیقرار است از رگ گردن در آب

صحبت رو آشنایان سر به سر آلودگی‌ست

آینه از عکس مردم می‌کشد دامن درآب

تا توان در شعله‌کردن ریشهٔ دود سپند

چون حباب از تخم ما سهل است بالیدن در آب

انفعال خودنمایی از سبک‌مغزان مخواه

هر خس و خاشاک نتواند فرو رفتن در آب

بوالهوس در مجلس می می‌شود طاووس مست

رنگهای مختلف می‌جوشد ز روغن در آب

خصم سرکش را فنا ساز از ملایم‌طینتی

آتش سوزان ندارد چاره جز مردن در آب

طبع روشن نیست بی‌وحشت ز اوضاع سپهر

صورت دام است بیدل عکس پرویزن درآب

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗