› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1746

غفلت آهنگم ز ساز حیرت ایجادم مپرس

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ادممپرسردیف مپرسدشواری دشوار

غفلت آهنگم ز ساز حیرت ایجادم مپرس

پنبه تا گوشت نیفشارد ز فریادم مپرس

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندساز حیرت ← ساز سرگشتگیپنبه ← پنبه در گوش؛ مانع شنیدن

مدعای عجزم از وضع خموشی روشن است

لب گشودن می‌دهد چون ناله بر بادم مپرس

جوهر تعمیر پروازست سر تا پای شمع

رنگ بر هم چیده‌ام از خشت بنیادم مپرس

حسن پنهان نیست اما عشق راحت دشمن است

خانهٔ شیرین‌کجا باشد ز فرهادم مپرس

حسن ← زیباییراحت دشمن ← دشمن آسایشفرهادم ← فرهاد عاشق

الفت آیینهٔ دل نیز تسخیرم نکرد

چون نفس پر وحشی‌ام از طبع آزادم مپرس

آیینهٔ دل ← آینهٔ قلبالفت ← دلبستگی و انستسخیرم ← مرا رام نکرد

کرده‌ام یک عمر سیر گلشن‌آباد جنون

ناله می‌دانم دگر از سرو و شمشادم مپرس

سرو ← سرو؛ قد بلند معشوقسیر ← گردش و سیاحتناله ← فریاد دردگلشن‌آباد جنون ← گلستان آباد دیوانگی

هیچ فردوسی به رنگ‌آمیزی امید نیست

سر به پایی می‌کشم از کلک بهزادم مپرس

معنی‌گل کردن موج از تظلم بسته‌اند

زندگی افسانه‌ها دارد ز بیدادم مپرس

افسانه‌ها ← داستان‌های شگفتبیدادم ← ستم منتظلم ← دادخواهی از ستممعنی‌گل کردن ← شکفتن معنیموج ← موج دریا

مشت خاکم، عشق، نادانسته صیدم‌کرده است

ای حیا آبم مکن از ننگ صیادم مپرس

آبم مکن ← رسوایم مکنحیا ← شرمصیدم‌کرده ← مرا شکار کردهمشت خاکم ← من مشتی خاکم

هر کجا لفظی‌ست بیدل معنی‌ای گل کرده است

دیگر از کیفیت ارواح و اجسادم مپرس

ارواح ← جان‌هامعنی‌ای ← یک معنیکیفیت ← چگونگی و حالگل کرده ← شکفته و آشکار شده
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗