› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2162

عبرت انجمن جایی‌ست مأمنی که من دارم

وزن فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)قافیه نیکهمندارمردیف من دارمدشواری نسبتاً آسان

عبرت انجمن جایی‌ست مأمنی که من دارم

غیر من کجا دارد مسکنی که من دارم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندعبرت انجمن ← مجلس عبرت‌آموزمأمنی ← پناهگاه امن

در بهار آگاهی ناز خودفروشی نیست

رنگ و بو فراموش است گلشنی که من دارم

موج گوهرم عمری‌ست آرمیده می‌تازد

رنج پا نمی‌خواهد رفتنی که من دارم

منت کفن ننگ است بر شهید استغنا

غیرت شرر دارد مردنی که من دارم

خامشی ز هیچ آهنگ زیر و بم نمی‌چیند

نا شنیده تحسینی ست گفتنی که من دارم

آهنگ زیر و بم ← نغمهٔ بلند و پست موسیقیتحسینی ← ستایش و آفرینخامشی ← سکوت و بی‌سخنی

وضع مشرب مجنون فاش‌تر ز رسوایی‌ست

در بغل نمی‌گنجد دامنی که من دارم

دامنی ← دامن؛ آبروی پوشیدهمجنون ← عاشق دیوانه‌واروضع مشرب ← شیوه و روش طریقت

دار و ریسمان اینجا تا به حشر در کار است

شمع بزم منصوری‌ست گردنی که من دارم

حشر ← روز قیامتدار و ریسمان ← چوبهٔ دار و طناب اعداممنصوری‌ست ← همچون منصور حلاجگردنی ← گردن آمادهٔ دار

آه درد نومیدی بر که بایدم خواندن

داشت هر که را دیدم شیونی که من دارم

شیونی ← ناله و زارینومیدی ← ناامیدی ژرف

پیش ناوک تقدیر جستم از فلک تدبیر

گفت دیده‌ای آخر جو شنی که من دارم

تدبیر ← چاره‌اندیشیجو شنی ← جوشن؛ زره دفاعیفلک ← آسمان و روزگارناوک تقدیر ← تیر سرنوشت

چرب و نرمی حرفم حیله‌کار افسون نیست

خشک می‌دود بر آب روغنی که من دارم

حیله‌کار افسون ← جادوی فریبکارانهروغنی ← روغن؛ چیزی که بر آب می‌دودچرب و نرمی ← نرمی و چاپلوسی سخن

حرف عالم اسرار بر ادب حوالت کن

دم زدن خس و خار است گلخنی که من دارم

حوالت کن ← واگذار کندم زدن ← سخن گفتنعالم اسرار ← جهان رازهای باطنیگلخنی ← آتشگاه حمام؛ جای سوخت پست

غور معنی‌ام دشوار، فهم مطلبم مشکل

بیدل از زبان اوست این منی که من دارم

غور معنی‌ام ← ژرفای معنایممنی ← من بودن و خودی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗