دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2316
تا حسرت سر منزل او برد ز جایم
تا حسرت سر منزل او برد ز جایم
منزل همه چون آبله فرسود به پایم
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآبله ← تاول پای سفرحسرت سر منزل ← حسرت منزل محبوبفرسود ← فرسوده شد
مهمان بساط طربم لیک چه حاصل
چون شمع همان پهلوی خویشست غذایم
غذایم ← خوراک من چون شمع
در پردهٔ هستی نفسی بیش نداریم
تا چند ببالد قفس اندود نوایم
قفس اندود ← قفسپوشیدهنفسی بیش ← تنها یک نفسنوایم ← آوازمپردهٔ هستی ← حجاب وجود
پیداست ز پرواز غباری چه گشاید
ای کاش خم سجده خورد دست دعایم
خم سجده ← خمیدگی سجده
جیب نفسی میدرم و میروم از خویش
کس نیست بفهمد که چه رنگیست قبایم
جیب نفسی ← گریبان یک نفسمیروم از خویش ← از خود بیخود میشوم
کونین غباریست کز آیینهٔ من ریخت
کو عالم دیگر اگر از خویش برآیم
آیینهٔ من ← ذات آیینهگون مناز خویش برآیم ← از خود بیرون آیمغباریست ← چیزی جز غبار نیستکونین ← دو جهان
از صنعت مشاطگی یأس مپرسید
کز خون مراد دو جهان بست حنایم
حنایم ← حنای منخون مراد ← خون آرزومشاطگی ← آرایشگرییأس ← ناامیدی
گیرایی من حیرت و رفتار تپیدن
از جهد مپرس آینه دست مژه پایم
آینه دست مژه پایم ← آینه به دست و مژه به پاتپیدن ← تپش و بیقراریحیرت ← سرگشتگیگیرایی ← جذابیت و گیرایی
قانون ندامتکدهٔ محفل عجزیم
آهستهتر از سودن دست است صدایم
سودن دست ← سایش دستقانون ← ساز قانون
تحقیق ز موهومی سازم چه نماید
تمثالم و وانیست به هیچ آینه جایم
تحقیق ← جستجوی حقیقتموهومی ← پنداری بودنوانیست ← و نیست
حسرت چه فسون خواند که از روز وداعت
بر هر چه نظر میفکنم رو به قفایم
روز وداعت ← روز وداعفسون ← افسون و جادو
بیدل به مقامی که تویی شمع بساطش
یک ذره نیام گر همه خورشید نمایم
خورشید نمایم ← خورشید بنمایمذره ← ذرهٔ ناچیز
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- حسرت
- افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
- هیچ
- بودِ تهی و بیاعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
غزلهای مرتبط