› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2178

چه نیرنگست یارب در تماشاگاه تسخیرم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه یرمدشواری دشوارتر

چه نیرنگست یارب در تماشاگاه تسخیرم

که آواز پر طاووس می‌آید به زنجیرم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآواز پر طاووس ← صدای بال طاووس؛ زیبایی اسیرتماشاگاه تسخیرم ← صحنهٔ تسخیر شدنمزنجیرم ← بند و زنجیرمنیرنگست ← فریب و جادویی است

دلم یک ذره خالی نیست از عرض مثال من

بهارم هر کجا رنگی‌ست می‌نازد به تصویرم

کتاب صلح کل ناز عبارت برنمی‌دارد

ز بخت ما و من چون خامشی صافست تقریرم

تقریرم ← بیان و گفتارمصلح کل ← آشتی فراگیر با همهما و من ← خودبینی و دوگانگیناز عبارت ← تکلف لفظ و سخن‌آرایی

به دام حیرت صیاد کو اندیشهٔ فرصت

چکیدن در شکست رنگ دارد خون نخجیرم

سری در خویش دزدیدم به فکر حلقهٔ زلفی

دهان مار گل کرد از گریبان گلوگیرم

حلقهٔ زلفی ← پیچ زلف محبوبدهان مار ← دهانهٔ مار؛ زهر و خطرگلوگیرم ← گیر کرده در گلو

سراپایم خطی دارد که خاموشی‌ست مضمونش

قضاگویی به کلک موی چینی کرد تحریرم

تحریرم ← نوشتنمسراپایم ← سراسر وجودمقضاگویی ← سخن قضا و سرنوشتمضمونش ← محتوا و معنای آنکلک موی چینی ← قلم باریک چون موی چینی

چو موج‌گوهرم باید زمینگیر ادب بودن

برش قطع روانی کرده است از آب شمشیرم

آب شمشیرم ← برق و جوهر شمشیرمبرش قطع ← بریدن و قطع کردنروانی ← جریان و روانیزمینگیر ادب ← زمین‌گیر از ادب و فروتنیموج‌گوهرم ← همچون موج گوهرم

چه سازم سستی طالع ز خویشم برنمی‌آرد

وگرنه چون مژه در پر زدن‌ها نیست تقصیرم

برنمی‌آرد ← بیرون نمی‌آوردسستی طالع ← سستی بختپر زدن‌ها ← تلاش‌های پیاپی

غبار حسرتم وامانده از دامان پروازی

دهد هر کس به بادم می‌تواند کرد تعمیرم

ز ساز هستی‌ام با وضع حیرانی قناعت کن

نفس در خانهٔ نقاش گم کرده‌ست تصویرم

نشاند آخر هجوم غفلتم در خاک نومیدی

به رنگ خواب‌با واماندگی بوده‌ست تغییرم

خاک نومیدی ← سرزمین یأسخواب‌با ← همراه خواب؛ خواب‌آلودواماندگی ← عقب‌ماندگی و درماندگی

ز بی‌قدری ندارم اعتبار نقطهٔ جهلی

کتاب آسمان دانستم و این است تفسیرم

بی‌قدری ← بی‌ارزشیتفسیرم ← شرح و برداشت مننقطهٔ جهلی ← نقطهٔ نادانیکتاب آسمان ← دفتر تقدیر فلک

گهی از شوق می‌بالم گهی از درد می‌کاهم

نوای‌گفت وگو پیرایهٔ چندین بم و زیرم

بم و زیرم ← نغمه‌های پست و بلندممی‌بالم ← می‌بالم و می‌نازممی‌کاهم ← می‌کاهـم و می‌فرسایمنوای‌گفت وگو ← آهنگ سخنپیرایهٔ ← زیور و آرايش

بقدر بیخودی دارم شکار عافیت بیدل

چو آه شمع یکسر رنگ می‌باشد پر تیرم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗