› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2007

ندارد آنقدر قطع از جهان غفلت اسبابم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ابمدشواری میانه

ندارد آنقدر قطع از جهان غفلت اسبابم

به جنبش تا رسد مژگان محرف می‌خورد خوابم

نفس در دل گره دارم نگه در دیده معذورم

خطی از نقطه بیرون نیست در دیوان آدابم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددیوان آدابم ← دفترِ آداب منمعذورم ← درمانده و معذورمنفس در دل گره ← دم در سینه گیرکرده

مگر ترک طلب گیرد درین ره دست من ورنه

چو آتش دور می‌افتم ز خود چندانکه بشتابم

بشتابم ← شتاب کنمترک طلب ← رها کردنِ خواستندور می‌افتم ز خود ← از خود دور می‌شوم

خزان پیش از دمیدن بود منظور بهار من

کتان در پنبگی می‌داد عرض سیر مهتابم

سیر مهتابم ← سیر و اثرِ مهتابممنظور بهار ← مقصودِ بهارپنبگی ← حالت پنبه‌ای و نارسکتان ← پارچهٔ کتان؛ آسیب‌پذیر از مهتاب

به امید قد خم گشته محمل می‌کشد فرصت

مگر پیری ازین دریا برون آرد به قلابم

قد خم گشته ← قدِ خمیدهقلابم ← قلابِ صید منمحمل می‌کشد ← کجاوه می‌کشد

به فکر خود فتادم معبد تحقیق پیدا شد

خم سیر گریبان رفت و پیش آورد محرابم

خم سیر گریبان ← خم‌شدنِ گریبان؛ فروتنیمحرابم ← محراب منمعبد تحقیق ← پرستشگاهِ حقیقت‌جویی

چو آتش گرمی پهلو ندیدم جز به خاکستر

درین دیر هوس دامن زدند آخر به سنجابم

دیر هوس ← معبد و دیرِ هوسسنجابم ← پوستینِ سنجابمگرمی پهلو ← همدمِ گرم

به سعی بیخودی هم از عرق بیرون نمی‌آیم

ز طبع منفعل تا گردش رنگست گردابم

خدا از انفعال می‌کشیهایم نگه دارد

مزاج شرم مینایم، در آتش خفته است آبم

انفعال می‌کشیهایم ← شرمِ می‌کشی‌هایمدر آتش خفته است آبم ← آبم در آتش نهان استمزاج شرم ← سرشتِ شرممینایم ← شیشهٔ مینای من

من بیدل نبودم اینقدر پروانهٔ جرأت

دم تیغ تو دیدم ذوق کشتن کرد سیمابم

دم تیغ ← لبهٔ تیغذوق کشتن ← لذتِ کشته‌شدنسیمابم ← سیمابِ بی‌قرارمپروانهٔ جرأت ← پروانهٔ گستاخ
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗