› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 263

چه کدخدایی‌ست ای ستمکش جنون کن از دردسر برون‌آ

وزن مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فعقافیه ربرونادشواری میانه

چه کدخدایی‌ست ای ستمکش جنون کن از دردسر برون‌آ

تو شوق آزاد بی‌غباری زکلفت بام و در برون آ

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبام و در ← خانه و دربی‌غباری ← بی‌تیرگی و پاکستمکش ← ستم‌دیده

به کیش آزادگی نشاید که فکر لذات عقده زاید

ره نفس‌پیچ وخم ندارد چونی ز بند شکر برون آ

بند شکر ← قیدِ لذت و شیرینیعقده زاید ← گره و عقده بیافریندنفس‌پیچ ← پیچ‌وخم نفسکیش آزادگی ← آیین آزادگی

اگر محیط‌گهر برآیی قبول بزم وفا نشایی

دلی به ذوق حضور خونین سرشکی از چشم تر برون آ

ذوق حضور ← لذت حضورسرشکی ← قطره‌ای اشکمحیط‌گهر ← دریای گوهرنشایی ← شایسته نیستی

دماغ عشاق ننگ دارد علم شدن بی‌جنون داغی

چو شمع‌گر خودنما برآبی ز سوختن‌گل به سر برون آ

خودنما ← جلوه‌گر و خودنمادماغ ← ناز و غرورسوختن‌گل ← گلِ سوختنِ شمععلم شدن ← آشکار و سرافراز شدن

ز شعله خاکستر آشیانی ربود تشویش پرفشانی

به ذوق پرواز، بی‌نشانی تو نیز سر زیر پر برون آ

کسی درین دشت برنیامد حریف یک لحظه استقامت

توتا نچینی غبار خفت ز عرصهٔ بی‌جگر برون آ

استقامت ← پایداریبی‌جگر ← بی‌جرأتحریف ← هم‌طراز و تواناغبار خفت ← غبارِ خواری

ندارد اقبال جوهر مرد در شکنج لباس بودن

چو تیغ، وهم نیام بگذار و با شکوه ظفر برون آ

به صد تب وتاب خلق غافل‌گذشت زین‌تنگنای غربت

چو موج خون از گلوی بسمل تو نیز باکر و فر برون آ

بسمل ← نیم‌کشته و ذبح‌شدهتب وتاب ← التهاب و بی‌قراری

به بارگاه نیاز دارد فروتنی ناز سربلندی

به خاک روزی دوریشگی کن دگر ببال و شجربرون آ

بارگاه نیاز ← درگاه نیازمندیدوریشگی ← درویشی و فقرفروتنی ← تواضع

جهان‌گران خیز نارسایی‌ست اگرنه در عرصه‌گاه عبرت

نفس همین تازیانه دارد کزین مکان چون سحر برون آ

تازیانه ← شلاقجهان‌گران خیز ← سنگین‌خیزِ جهانعرصه‌گاه عبرت ← میدان عبرت

درین بساط خیال بیدل ز سعی بی‌حاصل انفعائی

حیا بس است آبروی همت زعالم خشک تر برون آ

آبروی همت ← آبرویِ بلندهمتیانفعائی ← سرافکندگی و شرمساریبساط خیال ← پهنهٔ خیالخشک تر ← خشک و بی‌طراوت
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗