به خوان لذت دنیا گزند بسیار است
به خوان لذت دنیا گزند بسیار است
ترنجبینی اگر هست بر سر خار است
به باد رفتهٔ ذوق فضولییم همه
سر هوا طلبیها حباب دستار است
عنان وحشت مجنون ما که میگیرد
ز فرق تا به قدم گردباد چیندار است
به پاس راحت دل اینقدر زمینگیریم
خیال آبله ضبط عنان رفتار است
به محفلی که دل احیای معرفت دارد
لب خموش چراغ مزار اظهار است
غم تحیر حسن قبول باید خورد
نه هر که آینه پرداخت باب دیدار است
به وادیای که مرا داغ انتظار تو سوخت
به چشم نقش قدم خاک نیز بیدار است
نگاه اگر به خیال تو گردن افرازد
مژه بلندی انگشتهای زنهار است
وفا ستمکش ناموس ناتواناییست
به پای هر که خورد سنگ بر سرم بار است
کشیده سعی هوس رنج دشت و در ورنه
رهی که پای تو نسپرده است هموار است
حیا کنید به پیری ز وانمود طرب
سحر چو آینهگیرد نفس شب تار است
چه ممکن است ز افتادگی گذشتن ما
که خوابناک ضعیفیم و سایه دیوار است
به این گرانی دل بیدل از من مأیوس
صدا اگر همه گردد بلند کهسار است
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.