› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1823

مپرسید از نگین شاه و اقبال نفس کاهش

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اهشدشواری دشوارتر

مپرسید از نگین شاه و اقبال نفس کاهش

به چندین کوچه افکنده‌ست سعی نام در چاهش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداقبال نفس کاهش ← بختِ نفس‌کاه‌اشدر چاهش ← در چاهش افکندهسعی نام ← تلاشِ نام‌جویینگین شاه ← انگشتریِ شاهانه

خودآرایی به دیهیم زر و یاقوت می‌نازد

ز ماتم کرده غافل خاک رنگین بر سر جاهش

بر سر جاهش ← بر سرِ مقامشخاک رنگین ← خاکِ رنگینِ ماتمخودآرایی ← آرایشِ خویشدیهیم زر ← تاجِ زرین

اگر شخص طلب قدر جنون مفلسی داند

گریبان دامن آراید به طوف دست کوتاهش

شخص طلب ← وجودِ جویندهقدر جنون ← ارزشِ دیوانگیمفلسی ← تهی‌دستی

ره امن از که پرسم در جنون سامان بیابانی

که محشر چشم می‌پوشد به مژگان پر کاهش

جنون سامان بیابانی ← دیوانگیِ بیابان‌نشینره امن ← راه ایمنمحشر ← رستاخیزمژگان پر کاهش ← مژگانِ پر‌کاه‌اش

چو آن گل کز سر و دستار مستی بر زمین افتد

به لغزیدن من از خود رفتم و دل ماند درراهش

از خود رفتم ← بی‌خود شدمدرراهش ← در راهشسر و دستار مستی ← سر و دستار از مستیلغزیدن ← لغزش

عنان‌گیر غبار سینه چاکان نیست‌گردون هم

سحر هر سو خرامد کوچه‌ها پیداست در راهش

خرامد ← خرامان می‌رودعنان‌گیر ← بازدارنده؛ مهارکنندهغبار سینه چاکان ← غبارِ سینه‌چاکاننیست‌گردون هم ← حتی گردونِ نیستی

سراپای گهر موج است اگر آغوش بگشاید

گره تاری‌ست کز پیچیدگی کردند کوتاهش

سراپای گهر ← سراسر گوهرپیچیدگی ← تودرتوییکوتاهش ← کوتاه‌اش کردندگره تاری‌ست ← گرهِ تاری است

هلال آیینه‌دار است ای ز سامان طلب غافل

که از خمیازهٔ یک ریشه بالد خرمن ماهش

خرمن ماهش ← خرمنِ ماهشخمیازهٔ یک ریشه ← دهان‌درهٔ یک ریشهسامان طلب ← طلبِ سامانهلال آیینه‌دار ← ماه نو آیینه‌دار است

قناعت در مزاج خلق دون فطرت نمی‌باشد

پریشان کرد عالم را زمین آسمان خواهش

دون فطرت ← پست‌سرشتزمین آسمان خواهش ← زمینِ خواهشِ آسمانقناعت ← بسنده‌کردن

چه امکانست رمز پردهٔ این وهم بشکافی

که عنقا غفلت‌ست و سعی دانش نیست آگاهش

عنقا ← سیمرغ؛ نایابغفلت‌ست ← بی‌خبری استوهم ← پندار

زبان در کام دزدد هر که درس عشق می‌خواند

برون لفظ و خط راهی ندارد در ادبگاهش

ادبگاهش ← جایگاهِ ادبشلفظ و خط ← سخن و نوشتهکام دزدد ← زبان در کام فرو می‌برد

گر اسقاط اضافات است منظور یقین بیدل

بس است الله الله از من الله و الی‌اللهش

اسقاط اضافات ← افکندنِ وابستگی‌هامن الله و الی‌اللهش ← از خدا به سوی خدامنظور یقین ← مقصودِ یقین
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗