› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 242

پر تشنه است حرص فضولی‌کمین ما

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ینماردیف مادشواری دشوار

پر تشنه است حرص فضولی‌کمین ما

یا رب عرق به خاک نریزد جبین ما

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجبین ما ← پیشانی ماعرق به خاک ← عرق شرم بر خاکپر تشنه ← بال عطشان

آه از حلاوت سخن وخلق بی‌تمیز

آتش به خانهٔ که زند انگبین ما

انگبین ما ← عسل ماحلاوت سخن ← شیرینی کلام

عمری‌ست با خیال‌گر و تاز پهلویم

گردون به رخش موج‌گهربست زین ما

خیال‌گر و تاز ← خیال جنگنده و تازندهزین ما ← زین ماپهلویم ← در کنار ماستگردون ← آسمان

غیراز شکست چینی دل‌کاین زمان دمید

مویی نداشت خامهٔ نقاش چین ما

خامهٔ نقاش ← قلم نقاششکست چینی ← شکستگی ظرف چینیچین ما ← نقش چین‌مانند ما

پیغام عجز سرمه‌نوا با که می‌رسد

شاید مگس به پنبه رساند طنین ما

حرفی نشد عیان که توان خواند وفهم کرد

بسی‌خامه بود منشی خط جبین ما

جبین ما ← پیشانی ماعیان ← آشکارمنشی خط ← نویسندهٔ خط

یارب زمین نرم چه سازد به نقش پا

داغ‌گذشتگان نکنی دلنشین ما

داغ‌گذشتگان ← داغ رفتگاندلنشین ما ← دلپذیر مانقش پا ← رد پا

بشکسته‌ایم دامن وحشت چوگردباد

دستی بلند کرد زچین آستین ما

دامن وحشت ← دامن ترس و بی‌قراری

چندان نمک نداشت به خود چشم دوختن

صدآفرین به غفلت غیر آفرین ما

آفرین ما ← ستایش ماغفلت غیر ← بی‌توجهی دیگراننمک نداشت ← لذت و جاذبه نداشتچشم دوختن ← خیره شدن

در ملک نیستی‌چه تصرف‌کندکسی

عنقا گم است در پی نام نگین ما

عنقا ← سیمرغ، وجود ناپیدانام نگین ← نام حک‌شده بر نگین

گشتیم‌داغ خلوت محفل ولی چوشمع

خود را ندید غفلت آیینه‌بین ما

غفلت آیینه‌بین ← غفلت آینه‌نگرمحفل ← انجمنچوشمع ← مانند شمع

برخاستن ز شرم‌ضعیفی چه ممکن است

بیدل غبار نم‌زده دارد زمین ما

بیدل ← تخلص شاعرزمین ما ← زمین ماشرم‌ضعیفی ← شرم ناشی از ناتوانیغبار نم‌زده ← غبار خیس‌شده
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗