دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 257
چون نقش پا ز عجز نگردید روی ما
چون نقش پا ز عجز نگردید روی ما
در سجده خاک شد سر تسلیم خوی ما
بیهوده همچو موج زبان برنمیکشیم
لبریز خامشیست چوگوهر سبوی ما
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندزبان برنمیکشیم ← زبان به بیهوده نمیگشاییمسبوی ما ← سبویِ وجود مالبریز خامشیست ← سرشار از خاموشی استچوگوهر ← همچون گوهر در صدف
ای وهم عقده بر دل آزاد ما مبند
بیتخم رسته است چو میناکدوی ما
بیتخم رسته ← بیدانه روییده؛ خودجوشعقده ← گره و گرفتگیمیناکدوی ما ← کدومینایِ ماوهم ← پندار و خیالِ باطل
حیرت سجود معبد راز محبتیم
غیر ازگداز نیست چو شبنم وضوی ما
حیرت سجود ← سجده از سرِ حیرتمعبد راز ← پرستشگاهِ رازِ عشقوضوی ما ← وضویِ شبنمگونهٔ ما
حرفی که دارد آینه مرهون حیرت است
سیلیخور زبان نشودگفتگوی ما
سیلیخور زبان ← زبانِ سیلیخورده و خاموشمرهون حیرت ← در گرو و وابسته به حیرت
چون شمع سربلندی عشاق مفت نیست
یعنی به قدر سوختن است آبروی ما
مشهور عالمیم به نقصان اعتبار
اظهار عیب چونگل چشم است بوی ما
اظهار عیب ← آشکار کردنِ نقصنقصان اعتبار ← کاستیِ قدر و آبروچونگل چشم ← همچون گل، چشم و نمای عیب
گمگشتگان وادی حیرت نگاهیایم
درگرد رنگباخته کن جستجوی ما
رنگباخته ← رنگرفته و محونگاهیایم ← تنها نگاهی ناپایداریموادی حیرت ← بیابانِ سرگشتگی
از بس که خوگرفتهٔ وضع ملامتیم
جز رنگ نیستگرشکندکس به روی ما
خوگرفتهٔ ← عادتکرده و خوگیررنگ ← شرم و آبروی ظاهریوضع ملامتیم ← حال و وضعِ سرزنشپذیریایم
نتوان کشید هرزهتریهای عاریت
بیدل زبحرنظم بس است آب جوی ما
آب جوی ما ← آبِ جویِ اندکِ ماهرزهتریهای عاریت ← تر و تازگیهای عاریه و پوچ
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
غزلهای مرتبط