› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2611

به دست تیغ تو تا خون من حنا بسته

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ابستهردیف بستهدشواری درآمدنی

به دست تیغ تو تا خون من حنا بسته

به حیرتم که عجب خویش را بجا بسته

چه سان به روی تو مرغ نظر کند پرواز

که حیرت از مژه‌اش رشته‌ها به پا بسته

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحیرت ← سرگشتگیِ عشقرشته‌ها به پا ← رشته‌هایِ بند بر پامرغ نظر ← پرندهٔ دید؛ چشم

به دل ز شوق وصالت صد آرزو دارم

ولی ادب ره تقریر مدعا بسته

فراق بیگنهم‌کشت و نقد داغ خطا

به گردن دل خون‌گشته خون‌بها بسته

بیگنهم‌کشت ← بی‌گناهم کشتخون‌بها ← بهایِ خون؛ دیهفراق ← جدایینقد داغ ← نقدینهٔ داغ و سوز

ز جیب ناز خطش سر برون نمی‌آرد

که عقد عهد به خلوتگهٔ حیا بسته

جیب ناز ← گریبانِ ناز؛ چینِ کرشمهخطش ← خطِ رخسارش؛ مویِ نورُستهخلوتگهٔ حیا ← خلوت‌سرایِ شرمعقد عهد ← پیمان و عقدِ دوستی

چو شمع تا به فنا هیچ جا نیاسایم

مرا سری‌ست که احرام بوریا بسته

احرام ← احرامِ حج؛ نیتِ مقدسبوریا ← حصیرِ نی؛ بسترِ فقیرانهفنا ← نیستی؛ فنایِ عرفانی

تن از بساط حریرم چگونه بندد طرف

که دل به سلسلهٔ نقش بوربا بسته

بساط حریرم ← بساطِ ابریشمینِ منبندد طرف ← کناره بندد؛ آرام گیردبوربا ← بوریا؛ حصیرسلسلهٔ نقش ← زنجیرهٔ نقش و تصویر

بهار بوسه به پای تو داد و خون گردید

نگه تصور رنگینی حنا بسته

به وادی طلب نارسایی عجزیم

که هر که رفته ز خود خویش را به ما بسته

کدام نقش که گردون نبست بی‌ستمش

دلی شکسته اگر صورت صدا بسته

بی‌ستمش ← بی‌ستمِ اوصورت صدا ← صورتِ آوا؛ نقشِ صداگردون ← چرخِ فلک؛ روزگار

مگر ز زلف تو دارد طریق بست و گشاد

که بیدل اینهمه مضمون دلگشا بسته

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗