› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1978

حرف داغی لاله‌سان زبر زبان دزدیده‌ام

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اندزدیدهامردیف دزدیده امدشواری نسبتاً آسان

حرف داغی لاله‌سان زبر زبان دزدیده‌ام

مغز دردی همچو نی در استخوان دزدیده‌ام

نم نچید از اشک مژگان تحیر ساز من

عمرها شد دست از این تردامنان دزدیده‌ام

گر همه توفان کنم موجم خروش آهنگ نیست

بحرم اما در لب ساحل زبان دزدیده‌ام

بر سرکوی تو هم یارب نینگیزد غبار

نالهٔ دردی که از گوش جهان دزدیده‌ام

سایه از بی دست و پایی مرکز تشویش نیست

عافیتها در مزاج ناتوان دزدیده‌ام

همچو عمر از وحشت حیرت سراغ من مپرس

روز و شب می‌تازم از خوبش و عنان دزدیده‌ام

هستی من تا به کی باشد حجاب جلوه‌ات

آتشی در پنبه، ماهی در کتان دزدیده‌ام

چون مه نو گر همه بر چرخ بردم داغ شد

جبهه‌ای کز سجدهٔ آن آستان دزدیده‌ام

رنگ من یارب مباد از چشم گریان نم کشد

این ورق از دفتر عیش خزان دزدیده‌ام

می‌توانم عمرها سیراب چون آیینه زیست

زین قدر آبی که من در جیب نان دزدیده‌ام

خورده‌ام عمری خراش از چربی پهلوی خویش

تا شکم از خوردنیها چون کمان دزدیده‌ام

معنیم یکسر گهر سرمایهٔ گنج غناست

نیست زان جنسی که گویی از کسان دزدیده‌ام

ای هوس از تهمت پرواز بدنامم مخواه

همچو گل مشت پری در آشیان دزدیده‌ام

درکتاب وهم عنقا نیز نتوان یافتن

لفظ آن نامی که از ننگ و نشان دزدیده‌ام

در گره وار تغافل نقد و جنس کاینات

بسته‌ام چشم و زمین تا آسمان دزدیده‌ام

هر نفس بیدل بتابی دیگرم خون می‌کند

رشتهٔ آهی که از زلف بتان دزدیده‌ام

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗