› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2286

زندگی را از قد خم عبرت آگه می‌کنم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه همیکنمردیف می کنمدشواری میانه

زندگی را از قد خم عبرت آگه می‌کنم

وقف رعنایی بساطی داشتم ته می‌کنم

پوچ می‌یابم سر و برگ بساط اعتبار

این کتانها را خیال پرتو مه می‌کنم

در خرابات تغافل درد هم ناصاف نیست

چشم اگر پوشم جهانی را منزه می‌کنم

ضبط دل در قطع تشویش املها صنعتی‌ست

چون گهر زین یک گره صد رشته کوته می‌کنم

یک نفس‌گر سر به جیبم واگذارد روزگار

یوسفستانها خمیر از آب این چه می‌کنم

مزد کار غفلت اینجا انفعالی بیش نیست

کوشش مزدور خوابم روز بیگه می‌کنم

حلقهٔ قامت مرا صفر کتاب یأس کرد

ناله‌ای گر می‌کنم اکنون یکی ده می‌کنم

چون نفس موهومی‌ام هر چند اجزای فناست

کوس هستی می‌زنم گر در دلی ره می‌کنم

شوق بیتاب است بیدل فهم معنی گو مباش

تا زبان می‌بوسدم کام الله الله می‌کنم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗