دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2717
مشکل از هرزه دوی جز به تب و تاب رسی
مشکل از هرزه دوی جز به تب و تاب رسی
پا به دامن نشکستی که به آداب رسی
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآداب ← ادب و رسم درستتب و تاب ← بیقراری و التهابهرزه دوی ← دویدن بیهودهپا به دامن ← دامن برچیدن؛ قناعت
مخمل کارگه غفلتی ای بیحاصل
سعی بیداریت این بس که تو تا خواب رسی
بیحاصل ← بیثمرسعی بیداریت ← کوشش بیداریاتمخمل کارگه غفلتی ← مخمل کارگاه بیخبری
آنقدر بر در اظهار مبر حاجت خویش
که به خفتکده منت احباب رسی
خفتکده ← خوابگاه؛ جای خفتدر اظهار ← درگاه اظهار نیازمنت احباب ← منت دوستان
رمز اقبال جهان واکشی از ادبارش
گر به شاگردی شاگرد رسن تاب رسی
ادبارش ← بدبختی آنرسن تاب ← ریسمانتابرمز اقبال ← راز خوشبختیواکشی ← درمیکشی؛ درمییابی
منت آلوده مکن چارهٔ زخم دل کس
ترسم از مرهم کافور به مهتاب رسی
بی عرق نیست دل از خجلت تعمیر جسد
برمدار آنهمه این خاک که تا آب رسی
ماهی قلزم حرص آب دگر میخواهد
عطشت کم شود آندم که به قلاب رسی
عطشت ← تشنگیاتقلاب ← قلاب ماهیگیری؛ دامقلزم حرص ← دریای آزمندی
سیر این بحر دلیل سبق غیرتهاست
گرد خود گرد زمانی که به گرداب رسی
بحر ← دریاسبق غیرتهاست ← پیشیگرفتن غیرتهاستگرد خود گرد ← بر خود بچرخگرداب ← گرداب خطرناک
نشئه پیمایی کیفیت تاک آسان نیست
وا شود عقدهٔ دل تا به می ناب رسی
ختم غواصی دریای یقینت این است
که ز هر قطره به آن گوهر نایاب رسی
واصل کعبهٔ تحقیق ادب کوشانند
سر به زانو نه و دیدی که به محراب رسی
ادب کوشانند ← ادبپیشهاندسر به زانو نه ← مراقبه کنمحراب ← جایگاه نماز و توجهواصل کعبهٔ تحقیق ← رسیده به کعبهٔ حقیقتجویی
راهی از مقصد بسمل نگشودی هیهات
تا به ذوق طلب بیدل بیتاب رسی
بیتاب ← بیقرارذوق طلب ← لذت جستجومقصد بسمل ← سرمنزل قربانی شدنهیهات ← افسوس؛ دور است
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- سیر
- گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
- طلب
- جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
- تحقیق
- جستوجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
- بحر
- دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو میشود.
- ادب
- حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
غزلهای مرتبط