دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2718
چه غافلی که ز من نام دوست میپرسی
چه غافلی که ز من نام دوست میپرسی
سراغ او هم از آنکس که اوست میپرسی
چه ممکنست رسیدن به فهم یکتایی
چنین که مسئلهٔ مغز و پوست میپرسی
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندفهم یکتایی ← دریافت وحدتمسئلهٔ مغز و پوست ← جدال ظاهر و باطن
ز رسم معبد دل غافلی کز اهل حضور
تیمم آب چه عالم وضوست میپرسی
نگاه در مژهای گم ز نارساییها
که کیست زشت وکدامین نکوست میپرسی
زشت وکدامین نکوست ← زشت و زیبا کیستنارساییها ← ناتوانیهای ادراکنگاه در مژهای گم ← نظر در مژه گمشده
تجاهل تو خرد را به دشت و در گرداند
رهی نداری و منزل چه سوست میپرسی
به تر دماغی هوش تو جهل میخندد
کز اهل هند عبارات خوست میپرسی
دل دو نیم چوگندمگرفته در بغلت
تو گرم و سردی نان دو پوست میپرسی
بغلت ← بغل تودو پوست ← نان دوپوست؛ ظاهر دوگانهگرم و سردی نان ← مزه و حال نان
به چشمه سار قناعت ندادهاند رهت
کز آبروی غنا از چه جوست میپرسی
آبروی غنا ← حرمت و شکوه بینیازیجوست ← جوی آب؛ راه طلبقناعت ← بسندگی و خرسندی به کمچشمه سار ← سرچشمه و جای جوشش آب
سوال بیخردان کم جواب میباشد
نفس بدزد که تا گفتگوست میپرسی
ز قیل و قال منم ناگزیر و میگویم
به حرف و صوت ترا نیز خوست میپرسی
به خامشی نرسیدی که کم زنی ز نخست
ز بیدل آنچه حدیث نکوست میپرسی
بیدل ← تخلص شاعرحدیث نکوست ← سخن نیک و پسندیدهخامشی ← سکوت و خاموشیکم زنی ← کمگویی؛ خودداری از پرگویی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- نگاه
- نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
- دشت
- بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
- نام
- نام و آوازه؛ نمادِ اعتبارِ ظاهری در برابرِ گمنامی.
- حرف
- سخن و کلمه؛ نمادِ گفتار در برابرِ خاموشیِ معنا.
- سراغ
- جستوجو و نشانِ کسی؛ پیجوییِ گمشده.
- منزل
- جایگاهِ فرود؛ نمادِ مقصد، مقامِ سلوک و مرحلهٔ راه.
- اهل
- شایسته و خاندان؛ گاه «اهلِ دل»، نمادِ آشنایانِ راز.
- حضور
- بودن و حاضری؛ نمادِ حضورِ دل نزدِ حق.
- ممکن
- شدنی؛ در حکمت، هستیِ وابسته در برابرِ واجب.
- فهم
- دریافت و ادراک؛ نمادِ شناختِ باطنیِ حقیقت.
- خامشی
- خاموشی و سکوت؛ سکوتِ پرمعنا و حیرتِ بیانِ ناممکن.
- هوش
- خرد و آگاهی؛ گاه حجابِ عشق که مستی آن را میبَرَد.
غزلهای مرتبط