نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
خویش را کم شمر از زحمتِ بسیار برآ
قلقلِ ما و مَنَت پُر به گلو افتادهست
بِشِکن شیشه و چون باده به یکبار برآ
تا به کی فرصت دیدار به خوابت گذرد؟
چون شرر جهدکن و یک مژه بیدار برآ
همه کس آینهپردازیِ عنقا دارد
تو هم از خویش نگردیده نمودار برآ
خودفروشی همه جا تخته نمودهست دکان
خواه در خانه نشین خواه به بازار برآ
سرسری نیست هوای سرِ بام ِتحقیق
ترکِ دعوی کن و لختی به سرِ دار برآ
ناله هم بیمددی نیست به معراج قبول
بال اگر مانْد ز پرواز به منقار برآ
تا کند حُسن ادا طوطیِ این انجمنت
با حدیث لبش از طُرّه شکربار برآ
ماه نو منفعل وضع غرور است اینجا
گر به افلاک برآیی که نگونسار برآ
دادرس آینه بر طاق تغافل دارد
همچو آه از دل مأیوس به زنهار برآ
شمع را تا نفسی هست بجا، باید سوخت
سخت واماندهای از پای خود ای خار برآ
تکیه بر عافیت از قامت پیری ستم است
بیدل از سایهٔ این خم شده دیوار برآ
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- شیشه
- ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.