› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 630

همت چه برفرازد از شرم فقر ما دست

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه دستردیف دستدشواری میانه

همت چه برفرازد از شرم فقر ما دست

عریان تنی لباسیم کو آستین کجا دست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبرفرازد ← بلند کند؛ فراز آردعریان تنی ← بدن برهنههمت ← عزم بلند؛ همت والاکو آستین کجا دست ← نه آستین داریم نه دست

بی‌انفعالی از ما ناموس آبرو برد

تا جبهه بی‌عرق شد شستیم از حیادست

بی‌انفعالی ← بی‌حسی؛ بی‌شرمیجبهه بی‌عرق ← پیشانیِ بی‌عرقِ شرمحیادست ← دست از حیا شستیمناموس آبرو ← حیثیت و آبرو

هرجا لب سؤالی شد بر در طمع باز

دیگر به هم نیاید چون کاسهٔ‌گد دست

طمع ← آزمندیلب سؤالی ← لبِ خواهش و گداییکاسهٔ‌گد ← کاسهٔ گدا

قدر غنا چه داند ذلت‌پرست حاجت

برپشت خود سوار است از وضع التجادست

ذلت‌پرست حاجت ← نیازمندِ خوگرفته به خواریقدر غنا ← ارزش بی‌نیازیوضع التجادست ← دستِ حالتِ پناه‌جویی

یاران هزار دعوی از لاف پیش بردند

از اتفاق با لب طرح است در صدا دست

گردون ناپشیمان مغلوب هیچکس نیست

سودن مگر بیازد بر دست آسیا دست

آسیا ← آسیابسودن ← ساییدن؛ سایشناپشیمان ← بی‌پشیمان؛ سرسختگردون ← فلک؛ چرخ روزگار

ای صحبت از دل تنگ تهمت نصیب شبنم

این عقده گرگشودی تا آسمان گشا دست

تهمت نصیب شبنم ← شبنم بهره از تهمت می‌برددل تنگ ← دلِ گرفته یا تنگ‌نظرعقده ← گره؛ گرهٔ دلگشا دست ← دستِ گشودن

چاک لباس مجنون خط می‌کشد به صحرا

اینجا هزار دامن خفته‌ست جیب تا دست

تغییر رنگ فطرت بی‌ننگ سیلی‌ای نیست

روز سیاه دارد درکسوت حنا دست

رنگ فطرت ← سرشت و خوی اصلیروز سیاه ← روزگار تیره و بدبختی

دریوزهٔ طراوت یمنی ندارد اینجا

چون نخل عالمی را شد خشک بر هوا دست

بر قطع زندگانی مشکل توان جدا کرد

از دامن هوس‌ها، این صد هزار پا، دست

رعنایی تماشا، مست خراش دل‌هاست

هرگاه پنجه یازبد، شد ناخن‌آزما دست

رعنایی ← زیبایی خودنمایانهمست خراش ← سرمستِ خراشاندن دلناخن‌آزما ← آزمایشگرِ تیزی ناخن

حرص‌حصول مطلب، بی‌نشئهٔ جنون نیست

از لب دو گام پیش است در عرصهٔ دعا دست

حرص‌حصول مطلب ← حرصِ به دست آوردن مطلوبعرصهٔ دعا ← میدان و صحنهٔ دعا

از دستگیری غیر در خاک خفتن اولی‌ست

همچون چنار یارب روید ز دست ما دست

حیف است سعی همت خفت کش گل و مل

بایدکشید از این باغ، یا دامن تو، یا، دست

بیدل درین بیابان خلقی به عجز فرسود

چون نقش پا قستیم ما هم به پرپا دست

فرسود ← فرسوده و تباه شدقستیم ← مانند نقش پا ماندیمنقش پا ← رد پاپرپا ← پر و پا؛ بال و پا
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗