دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1736
نیست بیشور حوادث آمد و رفت نفس
نیست بیشور حوادث آمد و رفت نفس
کاروان موج دارد از شکست خود جرس
باغ امکان را شکست رنگ میباشد کمال
ای ثمر گر فرصتی داری به کام خویش رس
تا توانی پاس آب روی سایل داشتن
خودفروشی های احسان به که ننمایی به کس
ای عدم آوازه قید زندگی هم عالمیست
بیضه گر بشکست، چون طاووس رنگین کن قفس
مشت خونی هرزهگرد کوچهٔ زخم دلیم
حسرت است اینجا به جز عبرت چه می·گردد عسس
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندعسس ← نگهبان شبمشت خونی ← مشت خون؛ وجود مجروحهرزهگرد ← سرگردان بیهوده
دستگاه سفلهخویان مایهٔ شور و شر است
خالی از عرض طنینی نیست پرواز مگس
دستگاه سفلهخویان ← قدرت و دستگاه پستطبعانعرض طنینی ← ابراز طنین و آوازمایهٔ شور و شر ← سبب فتنه و آشوبپرواز مگس ← پرواز حقیر مگس
چون به آگاهی رسیدی گفت و گوها محو کن
نیست منزل جز بیابان مرگی شور جرس
آگاهی ← بیداری معنوی و وصول به معرفتشور جرس ← آوای زنگ کاروان مرگمحو کن ← از میان بردار و خاموش سازمنزل ← منزلگاه و جایگاه توقفگفت و گوها ← بحثها و مجادلههای لفظی
بیغباری نیست هرجا مشت خاکی دیدهایم
شد یقین کز بعد مردن هم نمیمیرد هوس
بیغباری ← پاکی و بیآلایشی کاملمشت خاکی ← پیکر ناچیز آدمیهوس ← آرزو و خواهش نفسانییقین ← باور قطعی
چون حبابم بیدل از وضع خموشی چاره نیست
صاحب آیینه را لازم بود پاس نفس
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- عرض
- ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
- حسرت
- افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
- امکان
- جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
- باغ
- بوستان؛ نمادِ جهان، جلوهگاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
- عبرت
- پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
غزلهای مرتبط