› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 521

چشم بیدار طرب مایهٔ سامان‌گل است

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه انگلاستردیف استدشواری دشوار

چشم بیدار طرب مایهٔ سامان‌گل است

در نظر خوابت اگر سوخت چراغان‌گل است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبیدار طرب ← بیدارِ نشاطسامان‌گل ← نظام و آراستگی گلنظر خوابت ← نگاه خواب‌زده‌اتچراغان‌گل ← چراغانی گل

آب و رنگ دگر از فیض جنون یافته‌ایم

عرض رسوایی ما چاک گریبان گل است

آب و رنگ ← طراوت و رنگ تازهعرض رسوایی ← نمایش رسواییفیض جنون ← برکت دیوانگیچاک گریبان ← چاک یقه

عشرت رفته درین باغ تماشا دارد

خنده‌های سحر آغوش پریشان‌گل است

تماشا دارد ← هنوز دیدنی استخنده‌های سحر ← خنده‌های سپیده‌دمعشرت رفته ← شادی سپری‌شدهپریشان‌گل ← گل پریشان

یک نگه مشق تماشای طرب مفت هوس

غنچه در مهد به پرداز دبستان گل است

داغ بیطاقتی کاغذ آتش زده‌ایم

رفتن از خود چقدر سیر خیابان‌گل است

بیطاقتی ← بی‌صبریخیابان‌گل ← خیابان و گذر گلرفتن از خود ← بی‌خودیکاغذ آتش زده‌ایم ← چون کاغذ سوخته‌ایم

اشک ما موج تبسمکدهٔ شوخی اوست

شور شبنم نمکی از لب خندان‌گل است

تبسمکدهٔ شوخی ← تبسم‌سرای شوخی اوشور شبنم ← آشوب و شوری شبنملب خندان‌گل ← لب خندان گلنمکی ← نمکین و ظریف

فرصت عیش‌‌درین باغ نچیده‌ست بساط

رنگ گردی‌ست ز پایی که به دامان‌گل است

دامان‌گل ← دامن گلرنگ گردی‌ست ← گرد رنگ استنچیده‌ست بساط ← بساطش گسترده نشده

نشوی بیهوده تهمت‌کش جمعیت دل

غنچه هم در شکن ببستن پیمان‌گل است

تهمت‌کش ← متهم و بدنامجمعیت دل ← آرامش و جمع دلشکن ← چین و گره غنچهپیمان‌گل ← پیمان گل

تو هم از نالهٔ بلبل نشستن آموز

صحن این باغ پر از خانه به دوشان گل است

رنگ و بو در نظرت چند نقاب آراید

با خبر باش همین صورت عریان‌گل است

رنگ و بو ← ظاهر رنگ و عطرصورت عریان‌گل ← چهرهٔ برهنه و حقیقت گلنقاب آراید ← نقاب بیاراید

یاد ما حسن تو را آینهٔ استغناست

نالهٔ بلبل بیدل علم‌شان گل است

آینهٔ استغناست ← آینهٔ بی‌نیازی استبیدل ← بی‌دل؛ تخلص شاعرعلم‌شان ← پرچم شوکت و فخرنالهٔ بلبل ← نالهٔ عاشقانهٔ بلبل
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗