› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 612

دل به سعی آب‌گردیدن طرب پیمانه است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انهاستردیف استدشواری دشوار

دل به سعی آب‌گردیدن طرب پیمانه است

خودگدازی تردماغی‌های این دیوانه است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآب‌گردیدن ← چون آب روان شدنتردماغی‌های ← نازکی‌ها و حساسیت‌هاخودگدازی ← خود را گداختنطرب ← شادی و سرمستیپیمانه ← جامِ شراب

هر کجا نازی‌ست ایجاد نیازی می‌کند

خط، چراغ حسن را جوش پر پروانه است

ناله‌ها در دل گره دارم به ناموس وفا

ریشه‌ام چون موج گوهر در طلسم‌دانه است

طلسم‌دانه ← دانهٔ طلسم‌بسته و مُهرشدهموج گوهر ← موج‌گونگیِ گوهر در صدفناموس وفا ← حرمت و آبروی وفا

عضو عضوم نشئهٔ‌کیفیت مژگان اوست

دست اگر بر هم فشانم لغزش مستانه است

لغزش مستانه ← لغزشِ از سرِ مستیمژگان ← مژه‌های چشمِ معشوقنشئهٔ‌کیفیت ← سرمستیِ حالت و کیف

تا نمیری رمز این معنی نگردد روشنت

کاشنای زندگی از عافیت بیگانه است

رمز ← رازِ نهفتهعافیت ← سلامت و آسایشکاشنای زندگی ← کاشانه و سرای زندگی

از کج‌اندیشان نشان مردمی جستن خطاست

چشم‌کی دارد کمان هر چند صاحب خانه است

مردمی ← انسانیت و مروتچشم‌کی ← چشمِ کوچک و کجکج‌اندیشان ← بداندیشان؛ کژبینانکمان ← کمان؛ اشاره به کجیِ ذاتی

مگذ‌رید، ای می‌کشان از فیض تعلیم جنون

حلقهٔ زنجیر سرمشق خط پیمانه است

تعلیم جنون ← آموزشِ دیوانگیحلقهٔ زنجیر ← حلقهٔ زنجیرِ مجانینسرمشق ← الگوی خط‌نویسیفیض ← بخشش و فیضانمی‌کشان ← باده‌نوشانپیمانه ← جامِ باده

دست رد، پرداز امان تماشا می‌شود

طرهٔ تار نگه را مو مژگان شانه است

غفلت من کم نشد از سر‌گذشت رفتگان

چون ره خوابیده‌ام آواز پا افسانه است

آواز پا ← صدای قدمافسانه ← قصهٔ بی‌اثر و پوچره خوابیده‌ام ← در راه خوابیده‌امسر‌گذشت ← سرگذشت و داستانِ گذشتگانغفلت ← بی‌خبری و فراموشی

عالم امکان ندرد از حوادث چاره‌ای

در هجوم‌گرد سیل آبادن ویرانه است

آبادن ← آبادان؛ جایِ آبادحوادث ← پیشامدهای ناگوارعالم امکان ← جهانِ ممکنات و هستیهجوم‌گرد ← گردبادِ هجوم

چون حباب، آخر، نفس آشوب هستی می‌شود

خانهٔ ما سیل بنیادش هوای خانه است

ما به اول‌گام از تمهید وحشت جسته‌ایم

بیدل اینجا چین دامن بجد طفلانه است

اول‌گام ← نخستین قدمبجد ← به جد؛ جدیتمهید وحشت ← مقدمه‌چینیِ ترسطفلانه ← کودکانهچین دامن ← جمع‌کردنِ دامن برای رفتن
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗