› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 451

چون حبابم الفت وهم بقا زنجیر پاست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ازنجیرپاستدشواری میانه

چون حبابم الفت وهم بقا زنجیر پاست

خانه بر دوش طبیعت را هوا زنجیر پاست

درگرفتاریست عیش دل که مجنون تو را

مطرب ساز طرب‌کم نیست تا زنجیر پاست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددرگرفتاریست ← در اسارت استزنجیر پاست ← پابند استساز طرب‌کم ← ساز شادی کمعیش دل ← خوشی دلمجنون ← عاشق دیوانهمطرب ← نوازنده شادی

چون کنم جولان به کام دل که با چندین طلب

از ضعیفی‌ها چو اشکم نقش پا زنجیر پاست

طاقتی‌کو تاکسی سر منزلی آرد به دست

هر کجا رفتیم سعی نارسا زنجیر پاست

زنجیر پاست ← پابند استسر منزلی ← مقصدیسعی نارسا ← کوشش ناتمامطاقتی‌کو ← کجاست طاقت

مرد را کسب هنر دام ره آزادگی‌ست

موج جوهر آب جوی تیغ را زنجیر پاست

بی‌تأمل، از مزار ما شهیدان نگذری

خاک دامنگیر ما بیش از حنا زنجیر پاست

خط پشت‌لب چو ابرو نیست بی‌تسخیر حسن

معنی آزاد است اما سطرها زنجیر پاست

خط پشت‌لب ← موی ظریف بالای لبزنجیر پاست ← پابند استسطرها ← سطرهای خط و نوشتهمعنی آزاد ← معنا رها و بی‌قید

ما زکوری اینقدر در بند رهبر مانده‌ایم

چشم اگر بینا بود برکف عصا زنجیر پاست

بند رهبر ← قید راهنمازنجیر پاست ← پابند استزکوری ← از نابیناییعصا ← عصای راهبر

خاکساری نیز ما را مانع وارستگی‌ست

تا بود نقشی به جا از بوریا زنجیر پاست

قید هستی تا نشد روشن‌جنون موهوم بود

آنکه ما را کرد با ما آشنا زنجیر پاست

روشن‌جنون ← جنون آشکارزنجیر پاست ← پابند استقید هستی ← بند وجودموهوم ← پنداری و خیالی

بر بساط پایهٔ وهم آنقدر تمکین مچین

سلطنت را سایهٔ بال هما زنجیر پاست

عالمی در جستجوی راحت از خود رفته‌است

می‌روم من هم ببینم ناکجا زنجیر پاست

از خود رفته‌است ← بی‌خود شده استراحت ← آسایشزنجیر پاست ← پابند استناکجا ← هیچ‌کجا و ناکجاآباد

بیخودان اول قدم زین عرصه بیرون تاختند

ای جنون رحمی که ما را هوش ما زنجیر پاست

بیخودان ← بی‌خویشان و مستانزنجیر پاست ← پابند استعرصه ← میدان هستیهوش ما ← عقل و هشیاری ما

بیدل از توصیف زلف و کاکل این گل‌رخان

مقصد ما طوق گردن مدعا زنجیر پاست

زلف ← گیسوزنجیر پاست ← پابند استطوق گردن ← طوق گردنمدعا ← ادعا و مقصودکاکل ← موی پیشانیگل‌رخان ← گل‌رویان
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗