› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 344

می‌کنم گاهی به یاد مستی چشمت شتاب

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ابدشواری دشوار

می‌کنم گاهی به یاد مستی چشمت شتاب

تا قیامت می‌روم در سایهٔ مژگان به خواب

از ادب پرورده‌های حسرت لعل توام

ناله‌ام چون موج گوهر نیست جز زیر نقاب

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحسرت لعل ← اندوهِ لبِ لعل‌گون توزیر نقاب ← در پرده؛ نهانموج گوهر ← موجِ مرواریدزا

تا قناعت رشته‌دارگوهر جمعیت است

خاک بر جا ماندهٔ من آبرو دارد خطاب

آبرو دارد خطاب ← سزاوارِ نامِ آبرومندیجمعیت ← آرامش و جمع‌خاطریرشته‌دارگوهر ← نگهبانِ رشتهٔ گوهرقناعت ← خرسندی به کم

گر به دریا سایه اندازد غبار هستی‌ام

از نفس چون فلس ماهی رنگ می‌بندد حباب

می‌کند اسباب راحت پایهٔ غفلت قوی

بر بساط سایه همچون کوه سنگین‌است خواب

اسباب راحت ← وسایلِ آسایشبساط سایه ← پهنهٔ سایهسنگین‌است خواب ← خواب چون کوه گران استپایهٔ غفلت ← بنیادِ بی‌خبری

امتیاز جزء وکل در عالم تحقیق نیست

هیچ نتوان کرد از خورشید تابان انتخاب

امتیاز جزء وکل ← برتری جزء بر کل یا بالعکسانتخاب ← برگزیدنِ بخشی از کلعالم تحقیق ← عالمِ حقیقت‌جویی

گردبادیم از عروج اعتبار ما مپرس

می‌شود برباد رفتن خیمهٔ ما را طناب

برباد رفتن ← نابود شدنطناب ← طنابِ خیمه؛ خود وسیلهٔ فناعروج اعتبار ← اوجِ قدر و منزلتگردبادیم ← چون گردبادیم

عمرها شد در غبار وهم توفان کرده‌ایم

چشمهٔ آیینه موجی دارد از عرض سراب

کار فضل آن نیست‌کز اسباب انجامش دهند

بر خیال پوچ می‌نازد دعای مستجاب

سخت‌رو را رقتی غرق خجالت می‌کند

ایستادن سنگ را مشکل بود برروی آب

برروی آب ← روی سطح آبرقتی ← نرمی و دلسوزیسخت‌رو ← سنگ‌دل و بی‌شرمغرق خجالت ← سراسر شرمسار

از طلسم‌چرخ بی‌وحشت رهایی مشکل‌است

روزنی در خانهٔ زین نیست جز چشم رکاب

خانهٔ زین ← نشیمنِ زین اسبروزنی ← روزنه و منفذطلسم‌چرخ ← جادوی فلکچشم رکاب ← حلقهٔ رکاب

محرم‌آن جلوه‌گشتن نیست جز مشق حیا

حیرت آیینه هم از زنگ می‌خواهد نقاب

حیرت آیینه ← سرگشتگیِ آینهزنگ ← تیرگی و زنگار آینهمحرم‌آن جلوه‌گشتن ← محرمِ آن تجلی شدنمشق حیا ← تمرینِ شرمنقاب ← پرده

عشق را کردیم بیدل تهمت‌آلود هوس

در سواد کشور ما سایه دارد آفتاب

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗