› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 120

بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه المراردیف مرادشواری دشوارتر

بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا

بازگشتن نیست از آیینه تمثال مرا

خاک نم‌گل می‌کندسامان خشکی از غبار

سیرکن هنگامهٔ ادبار و اقبال مرا

بسکه درمیزان هستی سنگ قدرم بیش بود

در عدم باکوه می‌سنجند اعمال مرا

تخم امّیدی به سودای حضوری کشته‌ام

سبزکن یارب سر در جیب پامال مرا

انتظار وعدة دیدار آخر واخرید

از غم ماضی شدن مستقبل حال مرا

رشتهٔ سازم چه امکانست‌گیردکوتهی

سایهٔ آن زلف پرورده‌ست آمال مرا

سبحه‌داران از هجوم دردسر نشناختند

آن برهمن زاد صندل بر جبین مال مرا

درتب شوق آرزوها زیرلب خون کرده‌ام

ناله جوشدگر بیفشارند تبخال مرا

جزعرق چون موج ازین‌دریاچه باید برد پیش

شرم پرواز آب کرد افشاندن بال مرا

گر همه‌گردون شوم زین خرمن بیحاصلی

غیر خاک آخر چه باید بیخت غربال مرا

می‌کشم بار دل اما نقش می‌بندم به خاک

عجز، خوش نقاش عبرت کرد جمال مرا

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗