دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2029
کو جهد که چون بوی گل از هوش خود افتم
کو جهد که چون بوی گل از هوش خود افتم
یعنی دو سه گام آنسوی آغوش خود افتم
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآنسوی آغوش ← فراتر از آغوش خودبوی گل ← رایحهٔ گل (محو در عطر)کو جهد ← کجاست کوشش
در سوختنم شمع صفت عرض نیازیست
مپسند که در آتش خاموش خود افتم
آتش خاموش ← آتشِ درونیِ خاموششدهشمع صفت ← همچو شمععرض نیازیست ← ابراز نیاز و عرض حاجت است
در خاک ره افتادهام اما چه خیالست
کز یاد شب وعده فراموش خود افتم
خاک ره ← خاکِ راهشب وعده ← شبِ دیدارِ موعودفراموش خود ← فراموشیِ خویشتن
بهر دگران چند کنم وعظ طرازی
ای کاش شوم حرفی و در گوش خود افتم
در گوش خود ← به گوش خودموعظ طرازی ← آراستنِ موعظه و پند
کو لغزش پایی که به ناموس وفایت
بار دو جهان گیرم و بر دوش خود افتم
بار دو جهان ← سنگینیِ دو دنیالغزش پایی ← لغزیدنِ پا (فروتنی)ناموس وفایت ← حرمت و شرافتِ وفای تو
عمریست که دریا به کنار است حبابم
آن به که در اندیشهٔ آغوش خود افتم
اندیشهٔ آغوش ← فکرِ در آغوش گرفتن خودبه کنار است ← کنارم ایستادهحبابم ← منِ حبابگونه
شور طلبم مانع تحقیق وصالست
خمخانهٔ رازم اگر از جوش خود افتم
از جوش خود ← از غلیان و هیجان خودخمخانهٔ رازم ← میخانهٔ راز منشور طلبم ← هیجانِ جستن من
ای بخت سیهروز چرا سایه نکردی
تا در قدم سرو قباپوش خود افتم
بخت سیهروز ← بختِ تیره و بدسرو قباپوش ← سروِ جامهپوش (قدِ یار)
بیدل همه تن بار خودم چون نفس صبح
بر دوش که افتم اگر از دوش خود افتم
بار خودم ← بارِ خود بر دوشمنفس صبح ← دمِ صبح؛ نسیم سحر
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- عرض
- ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
- یاد
- بهخاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
- تحقیق
- جستوجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
- شور
- هیجان و جوش؛ نمادِ بیقراریِ عاشقانه و وجد.
- دریا
- پهنه بزرگ آب؛ کنایه از گستردگی، بیکرانی یا اصل وحدت.
- شب
- تاریکیِ شبانه؛ نمادِ هجران، راز و خلوتِ سالک.
- بوی
- رایحه؛ نمادِ نشانه باریک و یادِ دلدار.
- جوش
- غلیان و فوران؛ نمادِ شورِ درونی و بیقراریِ عشق.
غزلهای مرتبط