دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1682
به ارشاد ادب در دستگاه خودسران مگذر
به ارشاد ادب در دستگاه خودسران مگذر
دهل نابسته بر لب در صف واعظگران مگذر
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندارشاد ادب ← راهنماییِ ادبدستگاه خودسران ← بساطِ خودکاماندهل نابسته ← طبلِ ناسفته، حرفِ نسنجیدهواعظگران ← واعظانِ گرانجان
به تحسین خسیسان هیچ نفرینی نمیباشد
به روی تیغ بگذر بر لب بیجوهران مگذر
بیجوهران ← بیگوهران، بیارزشانتحسین خسیسان ← ستایشِ دونهمتانتیغ ← شمشیرنفرینی ← نفرین و بدخواهی
دو عالم ننگ دارد یک قدم لغزش به خود بستن
چو خط امتحان بر جادهٔ کج مسطران مگذر
خط امتحان ← خطِ آزموندو عالم ← دنیا و آخرتمسطران ← خطکشان، ردیفکنندگانننگ دارد ← شرم دارد
تهی شو از خود و راحت شمر آفات دنیا را
گر اینکشتی نداری از محیط بیکران مگذر
آفات دنیا ← بلاهای دنیااینکشتی ← همین کشتیِ نجاتتهی شو ← خالی شو از خودمحیط بیکران ← دریای بیکران
مروت نیست ای منعم ز درویشان تبرایت
به شکر فربهی از پهلوی این لاغران مگذر
تبرایت ← بیزاریاتفربهی ← چاقشدگی، ثروتلاغران ← لاغران، فقیرانمروت ← جوانمردیمنعم ← توانگر
به خوان نعمت اهل دول ننگ است خو کردن
اگر آدم سرشتی در چراگاه خران مگذر
آدم سرشتی ← سرشتِ انسانی داریاهل دول ← دولتمندانخو کردن ← عادت کردنخوان نعمت ← سفرهٔ نعمتچراگاه خران ← چرآگاهِ خران
سراغ عافیت از خلق بیرون تازیای دارد
به هر سو بگذری زین دشت و در جز بر کران مگذر
بر کران ← در کنار، در حاشیهبیرون تازیای ← تاختنی بیرون از خلقدشت و در ← دشت و درهسراغ عافیت ← جستجویِ سلامت
تامل در طریق عشق دارد محمل خجلت
به هر راهی که میباید گذشت از خود گران مگذر
از خود گران ← با سنگینیِ خودتامل ← درنگ و اندیشهطریق عشق ← راه عشقمحمل خجلت ← بارِ شرمساری
تجرد پیشه را نام تعلق میگزد بیدل
مسیحا گر نهای از کوچهٔ سوزنگران مگذر
تجرد ← بیتعلقی، تنهاییِ عرفانیتعلق ← وابستگیسوزنگران ← سوزنسازان (اشاره به سوزنِ مسیحا)مسیحا ← عیسیِ مسیح
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
- هیچ
- بودِ تهی و بیاعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
- خلق
- مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
- ننگ
- عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
- عافیت
- تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
- دشت
- بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
- ادب
- حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
- نام
- نام و آوازه؛ نمادِ اعتبارِ ظاهری در برابرِ گمنامی.
- خجلت
- شرم و سرافکندگی؛ نمادِ حیای سالک در برابرِ حق.
- سراغ
- جستوجو و نشانِ کسی؛ پیجوییِ گمشده.
- محیط
- دریای فراگیر؛ نماد هستیِ بیکرانه که همه قطرهها در آناند.
غزلهای مرتبط