› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2770

ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه انیدشواری دشوارتر

ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی

مکش روانی از آب گهر به غلتانی

خوش آن نفس که چو معنی رسد به عریانی

چو بوی گل ز بهارش لباس پوشانی

به نظم و نثر مناز از لطافت تقریر

زبور معجزه‌ای دارد از خوش الحانی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخوش الحانی ← خوش‌آوازی و شیرینی نغمهزبور ← کتاب زبور داوودلطافت تقریر ← نازکی و زیبایی بیانمناز ← مباش؛ نناز

کمال نغمه در اینجا بقدر حنجره است

ادا کنید به خواندن حق سخندانی

ادا کنید ← ادا کنید؛ حق را بگزاریدبقدر حنجره ← به اندازهٔ توان گلوسخندانی ← سخن‌دانی؛ دانایی کلامکمال نغمه ← كمال و اوج آهنگ

سخن خوش است به کیفیتی ادا کردن

که معنی آب نگردد ز ننگ عریانی

حریف مردم بد لهجه بودن آسان نیست

کسی مباد طرف با عذاب روحانی

بد لهجه ← بدزبان و ناهنجارگفتارحریف مردم ← هماورد و طرفِ مردمطرف با ← طرف شدن با؛ درگیر شدنعذاب روحانی ← عذاب و آزار روحی

در این هوسکده درس خموشیت اولی‌ست

که بر وقارنویسی برات نادانی

برات نادانی ← حواله و سند نادانیهوسکده ← سرای هوسوقارنویسی ← نوشتنِ وقار؛ تظاهر به متانت

خدای را مپسند، ای بهار رنگ عتاب

شکست آینهٔ دل به چین پیشانی

بهار رنگ عتاب ← شکوفایی رنگ خشم و سرزنششکست آینهٔ دل ← شکستن آیینهٔ دلچین پیشانی ← چینِ اخم بر پیشانی

تغافلت عدم آواره کرد عالم را

مگر به گردش چشم این عنان بگردانی

تغافلت ← تغافل و نادیده‌گرفتن توعدم آواره ← نیستیِ سرگردانعنان بگردانی ← افسار را برگردانی؛ توجه کنیگردش چشم ← چرخش و غمزهٔ چشم

مسیح موج زند تا تبسم آرایی

جنون بهار کند زلف اگر برافشانی

برافشانی ← بپراکنی؛ باز کنیتبسم آرایی ← آراستن لبخندجنون بهار ← شور و دیوانگی بهارمسیح موج زند ← مسیحاوار موج زند؛ جان بخشد

نشاط با دل آزرده‌ام نمی‌سازد

به روز زخم کند خنده‌اش نمکدانی

دل آزرده‌ام ← دل رنجیده و زخمی‌امروز زخم ← روزگار زخمنمکدانی ← نمکدان؛ افزودن سوز بر زخم

خطای فکر اقامت به خود مبند اینجا

که درس عمر روان‌ست و سکته می‌خوانی

خطای فکر اقامت ← خطای اندیشهٔ ماندگاریدرس عمر روان‌ست ← درس زندگی جاری و روان استسکته می‌خوانی ← سکته و وقفه می‌خوانی؛ غلط می‌خوانی

به تیغ قطع نشد انتظار ما بیدل

هنوز نامه سیاه است چشم قربانی

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗