› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2748

ندارد ساز این محفل مخالف پرده آهنگی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه نگیدشواری نسبتاً آسان

ندارد ساز این محفل مخالف پرده آهنگی

چمن فریاد بلبل می‌کند گر بشکنی؟نگی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآهنگی ← نغمه و آهنگفریاد بلبل ← فریاد و نالهٔ بلبلمخالف پرده ← ناساز با پردهٔ موسیقی

از این کهسار مگذر بی‌ادب کز درد یکرنگی

پری در شیشه نالد گر بگردد پ ری سنگی

درد یکرنگی ← رنجِ یکرنگی و سادگیپری در شیشه ← پریِ محبوس در شیشهکهسار ← کوهستان

به غفلت داده‌ای آرایش ناموس آگاهی

گریبان می‌درّد آیینه گر بر هم خورد رنگی

فسردن تا به کی ای بیخبر گردی پر افشان کن

تو هم داری به زیر بال طاووسانه نیرنگی

طاووسانه ← همچون طاووسفسردن ← افسردن و ایستادننیرنگی ← فریب و رنگ‌آمیزیپر افشان ← پرگشا و به پرواز

چو شمع خام‌سوز از نارسایی‌های اقبالت

ته پا‌مانده جولانی به منزل خفته فرسنگی

جولانی ← حرکت و تاختخام‌سوز ← ناپخته‌سوز؛ نیم‌سوزفرسنگی ← فرسنگ‌ها دورنارسایی‌های ← کمبودها و ناتمامی‌ها

غنا پروردهٔ فقرم خوشا سامان خرسندی

کز اقبالش توان در خاک هم زد کوس اورنگی

خرسندی ← قناعت و خشنودیغنا ← توانگری و بی‌نیازیفقرم ← فقر و درویشی‌امکوس اورنگی ← طبلِ پادشاهی و شکوه

جهان حرف افسون مخالف بر نمی‌دارد

جنون و هوش و عقل و بیخودی هر نامی و ننگی

به این جرات تلاش خلق و شوخی‌های تدبیرش

به خود خندیدنی دارد جنون جولانی لنگی

سحر گاهی نوای نی به گوشم زد که ای غافل

نفس‌ها ناله گردد تا رسد سازی به آهنگی

در تن گلزار آخر از فسون فرصت اندیشی

فسردیم و نبستیم آشیانی در دل تنگی

دل تنگی ← دلتنگی و ضیقِ خاطرفسردیم ← افسردیم و منجمد شدیمفسون فرصت ← افسون و فریبِ فرصت

ز رمز صورت و معنی دل خود جمع کن بیدل

بهار اینجاست سامانش درون بویی برون رنگی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗