› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 315

ای موج‌زن بهار خیالت ز سینه‌ها

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ینههادشواری میانه

ای موج‌زن بهار خیالت ز سینه‌ها

جوش پری نشسته برون ز آبگینه‌ها

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآبگینه‌ها ← شیشه‌ها؛ بلورهابهار خیالت ← بهارِ خیال توجوش پری ← هیجان پری‌وارموج‌زن ← مواج؛ موج‌زننده

جور تو پنبه‌کار گلستانِ داغ دل

تیغت زبان‌ده دهن زخم سینه‌ها

جور ← ستمدهن زخم ← دهانِ زخمزبان‌ده ← گویاکنندهپنبه‌کار ← پرورش‌دهنده؛ کاشندهگلستانِ داغ دل ← گلستانِ سوز سینه

سودایی تو با گهر تاج خسروان

جوید ز جوش آبلهٔ پا قرینه‌ها

آبلهٔ پا ← تاولِ پاسودایی ← شیدا؛ شیفتهقرینه‌ها ← مانندها؛ نظیرهاگهر تاج ← گوهرِ تاج

از فضل و رحمت تو لب رشک می‌گزد

بر ناخن شکسته کلید خزینه‌ها

لب رشک می‌گزد ← از حسرت لب می‌خایدناخن شکسته ← ناخنِ شکسته و ناتوانکلید خزینه‌ها ← کلیدِ گنجینه‌ها

در خرقهٔ نیاز گدایان درگهت

نازد به شوخی پر طاووس پینه‌ها

خرقهٔ نیاز ← جامهٔ فقر و نیازشوخی ← ناز و طنازیپینه‌ها ← پینهٔ دست فقیر

نازکدلان باغ تو چون شبنم سحر

بر روی برگ گل شکنند آبگینه‌ها

آبگینه‌ها ← شیشه‌ها؛ قطره‌های شکنندهشبنم سحر ← شبنم بامدادینازکدلان ← حساس‌دلان

در قلزم خیال تو نتوان کنار جست

خلقی در آب آینه دارد سفینه‌ها

دل را محبت تو همان خاکسار داشت

ویرانه را غنا نرسد از دفینه‌ها

خاکسار ← فروتن؛ خاک‌نشیندفینه‌ها ← گنج‌های دفن‌شدهغنا ← توانگری

چو بیدل آنکه مهر رخت دلنشین اوست

نقش نگین نمی‌شودش حرف کینه‌ها

حرف کینه‌ها ← نشان و سخنِ کینهمهر رخت ← محبتِ چهرهٔ تونقش نگین ← نوشتهٔ روی انگشتری
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗