دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2576
نقاش تا کشد اثر ناتوان او
نقاش تا کشد اثر ناتوان او
بندد قلم ز سایهٔ موی میان او
از بحر عشق رخت سلامت که میبرد
کشتی شکستن است دلیل کران او
حزنی در ین بساط تحیر نیافتم
شمعی که مغز نالهکشد استخوان او
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانداستخوان او ← استخوانِ او؛ ژرفای وجودشبساط تحیر ← گسترۀ حیرتمغز نالهکشد ← از مغز ناله میکشد
راز تو آتشیست که چون پرده در شود
کام هزار سنگ شکافد زبان او
زبان او ← زبانِ آتشگونِ رازپرده در شود ← پرده را بدرد؛ آشکار شودکام هزار سنگ ← کام و درونِ هزار سنگ
دارد وداع عافیت از عشق دم زدن
یعنی چو عود سوختنست امتحان او
از عشق دم زدن ← از عشق سخن گفتنامتحان او ← آزمونِ اووداع عافیت ← خداحافظی با آسودگی
آن موج تیغش از سر دریا گذشته است
کایینه دارد از دل گوهر فشان او
در وادیای که محمل امید بستهایم
نالد شکست بر جرس کاروان او
عمر شرار فرصت گلزار زندگیست
از هم گذشته گیر بهار و خزان او
تمثال نیست غیر غبار خیال شخص
خلقیست خود فروش متاع دکان او
هر ساز از ترانهٔ خود میدهد خبر
وهم است اگر زمن شنوی داستان او
ترانهٔ خود ← آوای ویژهٔ خودداستان او ← حکایتِ اووهم است ← خیال و پندار است
بیدل سراغ عالم عنقا تحیر است
آن نیست بینشان که تو یابی نشان او
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزلهای مرتبط