› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 720

در پیچ وتاب‌ِ گیسو تا شانه را عروسی‌ست

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه انهراعروسیستردیف را عروسی ستدشواری دشوار

در پیچ وتاب‌ِ گیسو تا شانه را عروسی‌ست

سیرِ سوادِ زنجیر دیوانه را عروسی‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسوادِ زنجیر ← سیاهی زنجیرعروسی‌ست ← جشن و سرور استپیچ وتاب‌ِ گیسو ← تاب و خم زلف

بی‌گریه نیست ممکن تعمیر حسرت دل

تا سیل می‌خرامد ویرانه را عروسی‌ست

تعمیر حسرت ← ترمیم حسرت دلسیل می‌خرامد ← سیل آرام پیش می‌آیدویرانه را عروسی‌ست ← ویرانه را جشن است

دریا گُهرفروش‌ست از آرمیدن موج

گر آرزو بمیرد فرزانه را عروسی‌ست

آرمیدن موج ← آرام گرفتن موجعروسی‌ست ← جشن و کامرانی استفرزانه ← خردمند

عیش و نشاطِ امکان موقوفِ غفلت ماست

تا ما سیاه‌مستیم میخانه را عروسی‌ست

سیاه‌مستیم ← سخت مستیمعروسی‌ست ← جشن استموقوفِ غفلت ← وابسته به غفلتنشاطِ امکان ← شادی عالم ممکن

فیضی نمی‌توان برد تا دل به غم نسازد

آتش زن و طرب کُن کاین خانه را عروسی‌ست

طرب ← شادیعروسی‌ست ← جشن و سرور استفیضی ← بهرهٔ معنوی

دل را بهارِ عشرت ترک خیالِ جسم است

گر سر برآرد از خاک این دانه را عروسی‌ست

بازار وهم گرم است از جنسِ بی‌شعوری

در بزمِ خوابناکان افسانه را عروسی‌ست

بازار وهم ← بازار خیالبی‌شعوری ← نادانی و بی‌خردیخوابناکان ← خواب‌رفتگانعروسی‌ست ← جشن است

از لطف سرفرازان شادند زیردستان

در خندهٔ صُراحی پیمانه را عروسی‌ست

سرفرازان ← بلندپایگانصُراحی ← تنگ و صراحی شرابعروسی‌ست ← جشن استپیمانه ← پیاله

زان ناله‌ای که زنجیر در پای شوق دارد

فرزانه را ندامت، دیوانه را عروسی‌ست

در سینه، بی خیالت، رقصِ نفس محال است

تا شمع جلوه دارد پروانه را عروسی‌ست

بیدل چرا نسوزم شمعِ وداعِ هستی

زان شوخِ آشناکُش بیگانه را عروسی‌ست

آشناکُش ← کشندهٔ آشنایانشمعِ وداعِ هستی ← شمع خداحافظی با هستیعروسی‌ست ← جشن برای بیگانه است
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗